گودزیلا پی اچ پی + شعر هایم
شعر , داستان , کد بازی و ترینر ,مقاله ,جک ,مسابقه ,تبلیغات, لینک باکس که در قسمت لینک های روزانه ...
خاتره های من و تو با هم با تو نیست جدایی ولی هیست ........ ببخشید فرغ فرخ زاد اما اگه می خوای اشعارتو تو وبلاگام ننویسم باید با احترام می خواستی اره قربونت در خلوت شب هاي بهاري بودم كه يك تكه خيال گمشده به سراغم آمد و مرا تا سر حد مرگ كشاند امشب 12 بهمن روز تولد من بود از اين كه هيچ كس به ياد من نبود از خانه خارج شده بودم تو كوچه ها مي چرخيدم تا شايد يكي از دوستام ببينم ولي فاجعه در حال رخ دادن بود كه من نمي دانستم در همي ن حال بودم كه يك نفر رو ديدم بي حركت در حال نگاه كردن من بود چشم به من دوخته بود و به ديوار تكيه داده بود انگار منتظر كسي بود بعد از چند دقيقه ماشيني اومد اون مرد سوار ماشين شد افراد داخل ماشين معلوم نبودن ماشين رفت اما چند قدم جلوتر ايستاد اون مرد منو صدا كرد گفت آهاي پسر حاضري با ما كار كني من كه از خونه ناراحت بود گفت باشه مرد پسر سوار كرد اونا منو به يك خونه خالي و خاك گرفته برد مرد گفت اسمت چيه گفتم مگه فرقيم مي كنه مرد گفت نه مي خواستم فقط بدونم ولي از اين به بعد اسمت سياوش من گفتم اسم شما چي يعني چي صدات كنم گفت منو مرد سياه بهش گفتم مرد سياه چرا سياه گفت آخه هميشه تو تاريكي كاركردم و از شب خوشم مياد گفتم چه كاري بايد بكنم گفت فرض كن بازي شطرنج گفتم چه كار آسوني اين كه كاري نداره امشب بر آستان جلال تو آشفته ام ز وسوسه الهام جانم از اين تلاش به تنگ آمد ای شعر ... اي الهه خون آشام ديريست كان سرود خدائی را در گوش من به مهر نمی خوانی دانم كه باز تشنه خون هستی اما ... بس است اينهمه قربانی خوش غافلی كه از سر خودخواهی با بنده ات به قهر چها كردی چون مهر خويش در دلش افكندی او را ز هر چه داشت جدا كردی دردا كه تا بروی تو خنديدم در رنج من نشستی و كوشيدی اشكم چون رنگ خون شقايق شد آنرا بجام كردی و نوشيدی چون نام خود بپای تو افكندم افكنديم به دامن دام ننگ آه ... ای الهه كيست كه می كوبد آئينه امید مرا بر سنگ؟ در عطر بوسه های گناه آلود رؤيای آتشين ترا ديدم همراه با نوای غمی شيرين در معبد سكوت تو رقصيدم اما ... دريغ و درد كه جز حسرت هرگز نبوده باده به جام من افسوس ... ای امید خزان ديده كو تاج پر شكوفه نام من؟ از من جز اين دو ديده اشگ آلود آخر بگو ... چه مانده كه بستانی؟ ای شعر ... ای الهه خون آشام ديگر بس است ... اينهمه قربانی! كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم كاش چون پائيز خاموش و ملال انگيز بودم برگ های آرزوهايم يكايك زرد می شد آفتاب ديدگانم سرد می شد آسمان سينه ام پر درد می شد ناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زد اشگ هايم همچو باران دامنم را رنگ می زد وه ... چه زيبا بود اگر پائيز بودم وحشی و پر شور و رنگ آمیز بودم شاعری در چشم من می خواند ... شعری آسمانی در كنارم قلب عاشق شعله می زد در شرار آتش دردی نهانی نغمه من ... همچو آوای نسيم پر شكسته عطر غم می ريخت بر دل های خسته پيش رویم: چهره تلخ زمستان جوانی پشت سر: آشوب تابستان عشقی ناگهانی سينه ام: منزلگه اندوه و درد و بدگمانی كاش چون پائيز بودم ... كاش چون پائيز بودم را بر تمام مسلمانان تسلیت میگویم با عرض عدب و احترام فین فینی امید وارم که امام حسین شفیع تمام مسلمانان شود همچنین بنده رو سیاه مي آيم من از شهر غريب مي آيم با كوله باري از امید باز مي گويم برايت شعر هايي از نسيم صبح بي خيالي كاش میشد يك پرنده بودم و پرواز مي كردم من به هرسو كاش ميشد پروانه شدن را آموخت و در زندگي ترنم يك لبخند راچشيد و از تمامي عاشق ها عاشق تر بود {فقط خدا} عاشقی ، عشق ، عشقي كه نمي ميرد به پشیزی عشقي كه صداقت پایداری آن باشد عشقي كه گل پروانه ، شمع و پروانه به آن مي نگرند كاش ديگر نسیم سياه جدايي بر ما سايه نيندازد و بگذارد تا هر دم نفسي تازه كنيم و ...... من نمي دانم...... وسعت خيالاتم را ...... تو مي داني...... بگو..... بگو از آن همه مهر مهبت كه به چند قطره سياهي فروخته شد بگو از آن همه محبتي كه يك باره نابود شد بگو از صدای بلبلی كه تیر خدنگ او را از پاي در آورد بگو بگو بگو تا مي تواني بگو جواب سوالات مرا اي خوب من اي مهربان تو میدانی و بس پس مرا راهنمايي كن باز بايست سفرها كرد تا به اعماق روح و جان آدميت پي برد من نمي دانم كه به كدامين ره سفر كرده ام و من نمي دانم اي يار تو با من بگو وسعت اين راه را كه تو فقط مي داني كلام زندگي بخش اميد را برايم بخوان نداي روح بخشت را كه صداي تو دلگرم ترين صدا هاست با من باش اي دوست كه با تو جان گرفتم بي تو بي جانم اي مسافر اي رهنما مرا به مقصد حقیقی راهنمايي كن تا به سر منزلت عبدی راه يابم و از اين همه درد و رنج خلاص شوم و تو تنها مي داني كه من چه رنجهايي را تحمل نموده ام تا به تو برسم مرا ياري ام ده كه از اين همه امتحانات سر افراز بیرون آیم اي آنكه تمام هستي از اوست به من ياري ده تا در هركجا كه هستم تورا و فقط تورا به ياد آورم و از تو غافل نشوم با آن كه میدانم گنه كارم ولی تو بزرگواری مرا ببخش از شما معضرت می خواهم امیدوارم گه اذ دشت نم ناحارت نشده واشی قربانت فین فینی در این جان به جانم نرسد
بر بر باد که یادت می دهم بر بادم
در همه ره زجانت به جان من باشم در راه جانت به جان من باشم گویم سخن کوچه میخانه زبان من ندانم ره کوچه های معشوق زبان اگر خواهی که دانی وسعت این راه را باید این راه روی در خلوت راز نیاز من که ندانسته گم کرده ام این راه را ای ساقیا کمکی کن مرا تا نشوم من رسوا با امیدی گرم و شادی بخش با نگاهی مست و رؤيائی دخترك افسانه می خواند نيمه شب در كنج تنهائی: بی گمان روزی ز راهی دور می رسد شهزاده ای مغرور می خورد بر سنگفرش كوچه های شهر ضربه سم ستور بادپيمايش می درخشد شعله خورشيد بر فراز تاج زيبايش تار و پود جامه اش از زر سينه اش پنهان به زير رشته هائی از در و گوهر می كشاند هر زمان همراه خود سوئی باد ... پرهای كلاهش را يا بر آن پيشانی روشن حلقه موی سياهش را مردمان در گوش هم آهسته می گويند، «آه . . . او با اين غرور و شوكت و نيرو» «در جهان يكتاست» «بی گمان شهزاده ای والاست» دختران سر می كشند از پشت روزن ها گونه هاشان آتشين از شرم اين ديدار سينه ها لرزان و پرغوغا در طپش از شوق يك پندار «شايد او خواهان من باشد.» ليك گوئي ديده شهزاده زيبا ديده مشتاق آنان را نمی بيند او از اين گلزار عطرآگين برگ سبزی هم نمی چيند همچنان آرام و بی تشويش می رود شادان براه خويش می خورد بر سنگفرش كوچه های شهر ضربه سم ستور بادپيمايش مقصد او خانه دلدار زيبايش مردمان از يكديگر آهسته می پرسند «كيست پس اين دختر خوشبخت؟» ناگهان در خانه می پيچد صدای در سوی در گوئی ز شادی می گشايم پر اوست . . . آري . . . اوست «آه، ای شهزاده، ای محبوب رؤيائی نيمه شب ها خواب می ديدم كه می آئی.» زير لب چون كودكی آهسته می خندد با نگاهی گرم و شوق آلود بر نگاهم راه می بندد «اي دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زيبائی ای نگاهت باده ئی در جام مینائی آه، بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرائی ره بسی دور است ليك در پايان اين ره . . . قصر پر نور است.» می نهم پا بر ركاب مركبش خاموش می خزم در سايه آن سينه و آغوش می شوم مدهوش. باز هم آرام و بی تشويش می خورد بر سنگفرش كوچه های شهر ضربه سم ستور بادپيمايش می درخشد شعله خورشيد برفراز تاج زيبايش. می كشم همراه او زين شهر غمگين رخت. مردمان با ديده حيران زير لب آهسته می گويند « دختر خوشبخت! . . .» گنه كردم گناهی پر ز لذت كنار پيكری لرزان و مدهوش خداوندا چه می دانم چه كردم در آن خلوتگه تاريك و خاموش در آن خلوتگه تاريك و خاموش نگه كردم بچشم پر ز رازش دلم در سينه بی تابانه لرزيد ز خواهش های چشم پر نيازش در آن خلوتگه تاريك و خاموش پريشان در كنار او نشستم لبش بر روی لب هايم هوس ريخت زاندوه دل ديوانه رستم فرو خواندم بگوشش قصه عشق: ترا می خواهم ای جانانه من ترا می خواهم ای آغوش جانبخش ترا ای عاشق ديوانه من هوس در ديدگانش شعله افروخت شراب سرخ در پيمانه رقصيد تن من در میان بستر نرم بروی سينه اش مستانه لرزيد گنه كردم گناهی پر ز لذت در آغوشی كه گرم و آتشين بود گنه كردم میان بازوانی كه داغ و كينه جوی و آهنين بود اگر كمي زبان داشتم كه مي توانستم جمله اي بگويم از تو كمك مي خواستم اي يار اي معبود به من خراب كمك كن من تنهايم تنها تر از هر چيز بجز تو كيس ديگر ندارم كمكم كن تا بتوانم حرفخود رابزنم تا از كوله بار سنگين عم رها شوم مي دانم كه لحظهبه لحظه با مني ، پس كمكم كن مرا اگر مرا رها كني ديگرقادربه زندگي نخواهم بود پس اي محبوب : تا بهحال كه مارا تنها نگذاشتي پس از اين به بعد مرافراموش مكن با آنكه ميدانم بنده خطاهاي بسياري انجامداده ام اما چشم انتظار كمك تو هستم تي يارب باز هم مي آيم با بالهاي شكسته تا كه باشم مرحمي براي قلب تو بسمه تعالي دل من ميگه برو با اون افعال to be ات ديگه دوست ندارم از دست اين i كفتنت اگه منو دوسم داري اول دلت format كن بعدش بيا تا شايدي شوم شيفته مرامت خوب بيد خيلي بي مزه بود نه اگه غلتي پيدا كردين ختماً بگيند اينم از ما (فين فيني) با يكي نيست به اين بگه اين چرت پرتا چي كه هي مي نويسه دو كلوم سواد نداره هيم غلط غلوط مينويسه حداقل برو ديكته تو ياد بگير بابا قربون شما (سيا) حالا اين افعال to be كه نوشتي يعني چه (شيرفرهاد) بابا بازم از خودت حرف سياسي در وكردي (سحر ناز) بابا اين شعرا بدرد نمي خوره وقت مارو تلف كردي به جاش پول زور وده (كيوون) خدايا توبه..... با سكوتم هر روز شعر ها مي ساختم با خیالم هر شب روزها مي دیدم كه در آن غربت تنگ دلگيرم كه نه تنها هستم كه خيال خود را آسوده تر پندارم تو نمي داني باز در كدامين روزي شعر هايت را مي خوانم و نمي داني تو كه كدامين شعرت دلگرم لب هاي من است با خود فكر كردم كه دگر نبندد دل به هر راه مي بايست رفت نه تنها در اين غربت تلخ بعد از آن ديوانگي ها اي دريغ باورم نايد كه عاشق گشته ام گوئيا «او» مرده در من كاينچنين خسته و خاموش و باطل گشته ام هر دم از آئينه می پرسم ملول چيستم ديگر، بچشمت چيستم؟ ليك در آئينه می بينم كه، وای سايه ای هم زانچه بودم نيستم همچو آن رقاصه هندو به ناز پای می كوبم ولی بر گور خويش وه كه با صد حسرت اين ويرانه را روشنی بخشيده ام از نور خويش ره نمی جويم بسوی شهر روز بی گمان در قعر گوری خفته ام گوهری دارم ولی او را ز بيم در دل مرداب ها بنهفته ام می روم ... اما نمی پرسم ز خويش ره كجا ... ؟ منزل كجا ... ؟ مقصود چيست؟ بوسه می بخشم ولی خود غافلم كاين دل ديوانه را معبود كيست «او» چو در من مرد، ناگه هر چه بود در نگاهم حالتی ديگر گرفت گوئيا شب با دو دست سرد خويش روح بی تاب مرا در بر گرفت آه ... آری... اين منم ... اما چه سود «او» كه در من بود، ديگر، نيست، نيست می خروشم زير لب ديوانه وار «او» كه در من بود، آخر كيست، كيست؟ در منی و اينهمه زمن جدا با منی و ديده ات بسوی غير بهر من نمانده راه گفتگو تو نشسته گرم گفتگوی غير غرق غم دلم بسينه می طپد با تو بی قرار و بی تو بی قرار وای از آن دمی كه بی خبر زمن بركشی تو رخت خويش ازين ديار سايه توام بهر كجا روی سر نهاده ام به زير پای تو چون تو در جهان نجسته ام هنوز تا كه بر گزينمش بجای تو شادی و غم منی بحيرتم خواهم از تو ... در تو آورم پناه موج وحشيم كه بی خبر ز خويش گشته ام اسير جذبه های ماه گفتی از تو بگسلم ... دريغ و درد رشته وفا مگر گسستنی است؟ بگسلم ز خويش و از تو نگسلم عهد عاشقان مگر شكستنی است؟ ديدمت شبی بخواب و سرخوشم وه ... مگر بخواب ها به بينمت غنچه نيستی كه مست اشتياق خيزم وز شاخه ها بچينمت شعله می كشد به ظلمت شبم آتش كبود ديدگان تو ره مبند ... بلكه ره برم بشوق. در سراچه غم نهان تو اولین روز برای بلاگ گودزیلا . اميدوارم تمام وبلاگ نويس ها پيروز و سر بلند باشند اما زيادي در بالگها خودتونو غرق نكنيد اگه غلط املايي داشت به بزرگي خود ببخشيد
::ادامه مطلب::
![]()
من زجانم که جانم به زبانم نرسد
ای که هستی به زبانم نیکو
آنسخنی که زبانش من باشم
![]()
| قالب رايگان وبلاگ پيچك دات نت |


