گودزیلا پی اچ پی + شعر هایم
شعر , داستان , کد بازی و ترینر ,مقاله ,جک ,مسابقه ,تبلیغات, لینک باکس که در قسمت لینک های روزانه ...
اگر مي خواهيد در بگران ماي كامپيوتر خود عكس بيندازيد يكي از راه هاش اين است كه توي Desktop.ini خط زير رو وارد كنيد IconArea_Image=Folder Settings\Background.jpg و در فايل Folder Settings عكيس با نام Background.jpg قرار داده در ويندوز اكس پي xp این اینترنت مزخرف یا قطع می شه یا که اصلا و صل نمی شه حالا که امروز نمی تونه نظر بده اعصاب مارو بهم ریخته بگذریم اگه نتونستم نظر بدم ببخشید یا اگه دیر به دیر مطلب میزارم راستی من همیشه مین طور بودم فقط تو امتحان آخر سال قبول می شدم دو خط داریم که اسلاْ به هم نمی رسن دوخط داریم که به هم میرسن دوخط داریم به هم می رسن و لی دیگه تموم می شن دوخط دیگه همش به هم می خورن دوخط داریم دنبال هم هستن دمخط داریم از روی هم می گزرن دو خط داریم با هم دوا دارن دوخط داریم خط خطی هستن دوخط داریم اسلاْ خط نیستن دو خط داریم مثل شما شما کدوم دوخط هستین باز مي آيم در خراباتم باز مي آيم با سكوتي رنگي باز به خود مي گيم تو دورنگي *** باز در خلوت تنهايي شب ماه به من ذل زده است و به من مي گويد كه مرا پيدا كن باز هم سكوتم در راه بيداري توست با شبنم گونه هايم در انتظار توست باز مي آيم با هزاران اميد باز از سكوت شعر هايم ميگويم برايت و باز ها برايت مي گويم اي گم گشته خاتراتم برگرد دوباره فقط به خاطر من تا مي تواني بگو جواب سوالت مرا تو مي داني و بس پس مرا راهنمايي كن در اينجا زندگي معنا ندارد در اينجا عاشقي معنا ندارد در اينجا سكوتم در خيالم با خود هزاران عالمي دارد در اينجا ماهيان قرمز نيستند در اينجا ديگر عشقي برون نيست در اينجا آدمي در راه ما نيست بله اينجا خود جهنم است خودم را بين اين همه تنهايي گم كرده ام رازهاي سكوتم را به تو مي سپارم در گلويم بغضي گير كرده خسته از هر آه ناله در فرغ بي صدايي با سكوتي كهربايي با وجودم مي نويسم در دلم هزاران شورش باسكوتم مي گويم زندگي بي مهرباني زندگي يعني دورنگي زندگي يعني بي رنگي در سكوتم خسته خسته مي نويسم اي آشنا مرا با خودت ببر In The Name Of The God The End
باز مي آيم با سكوتي دل شكسته
باز مي گويم برايت از صداي سرد و خسته
بازام اما مي نويسم با هواي روز باران
با سكوت خاطراتم با صداي بي صدايي
با هواي سرد ابري بادلي از خاطراتم
با يه دنيا مه گرفته
با تمام آرزويم
كه دوباره برميرگردم
كه دوباره بر مي گردم
و همين يك جمله حرف كه من نتوانستم
و اگر ميگفتم شايد بهتر بود
و در آن حال كه شايد باشد
جرعه اي حوش در آن بيداري
كه من آلوده خابم و(hey you) مرا بيدار كن
كه شايد من دباره پر بگيرم از صدايت
باز من .......... كم اوردم باز بايست سفرها كرد تا به اعماق روح و جان آدميت پي برد من نمي دانم كه به كدامين ره سفر كرده ام و من نمي دانم اي يار تو با من بگو وسعت اين راه را كه تو فقط مي داني كلام زندگي بخش اميد را برايم بخوان نداي روح بخشت را كه صداي تو دلگرم ترين صدا هاست با من باش اي دوست كه با تو جان گرفتم بي تو بي جانم اي مسافر اي رهنما مرا به مقصد حقيقي راهنمايي كن تا به سر منزلت عبدي راه يابم و از اين همه درد و رنج خلاص شوم و تو تنها مي داني كه من چه رنجهايي را تحمل نموده ام تا به تو برسم مرا ياري ام ده كه از اين همه امتحانات سر افراز بيرون آيم اي آنكه تمام هستي از اوست به من ياري ده تا در هركجا كه هستم تورا و فقط تورا به ياد آورم و از تو غافل نشوم با آن كه ميدانم گنه كارم ولي تو بزرگواري مرا ببخش
با سكوتم هر روز شعر ها مي ساختم
با خيالم هر شب روزها مي ديدم
كه در آن غربت تنگ دلگيرم كه نه تنها
هستم كه خيال خود را آسوده تر
پندارم تو نمي داني باز در كدامين روزي
شعر هايت را مي خوانم و نمي داني تو
كه كدامين شعرت دلگرم لب هاي من است
با خود فكر كردم كه دگر نبندد دل به هر راه
مي بايست رفت نه تنها در اين غربت تلخ
شايد آسان باشد
ولي براي من گره اي كور
شايد دست هاي من ناتوان
از باز كردن گره مي باشد
و شايد ذهنم به جاي ديگر
نمي دانم كاش مي شد
________
ميشه ولي تو نمي خواي كچل ستاره ميان تو خونه شما
از اون بالا صدابزن
كه اي خدا - خدا - خدا
پس كي ميرسي به داد ما
دل من از قصه پر
يه سر بيا به اين ورا
اگه يوقت خسته مي شي
هر چند كه خسته نمي شي
اگه يه وقت از ما بدت مياد
لااقل به ما يه نگاهي كن
اي خدا - خدا - خدا
بازم بيا ديدن ما
_________
بابا مگه بيكار بياد
ديدن تو اونم چه كسي و دیگه سعی می کنم اشعارتونو ننویسم تمام شعرتو تو سایتم می زارم اگه خواستی از اینم غلط بگیر زندگی در عالم روح داستان کوتاه ۲ صبح 12 فروردين سال 1389 از خاب بيدار شدم مثل هميشه صورت خودو رو شستم دلم مثل هميشه شور ميزد الان چند روزي بود كه به همين منوال مي گذشت ولي نمي دانستم براي چي انگار هروقت به سراغم مي آمد تا اتفاقي نمي افتاد دل من آروم نمي شد و بيشتر اتفاقات براي خودم بود نمي دانستم بايد چه كار كنم همه جا ساكت بود (راستي يادم رفت اين شخص رو معرفي كنم اين شخص به نام سيامك بود .... ) به سمت محل كار خود رفتم طبق معمول چن سلام و كارت ورود را كشيدم هنوز تو دلم مي گفت امروز روز خوبي نيست و نمي دانم چرا به اطاق خودم رفتم با همكارم دست دادم و شروع به كار كردم با ديدن يك مزاحم حالم بدتر شد انگار همكار اين رو فهميده بود كه من از چيزي نگرانم ولي به روي خود نياورد من در حال كار با كامپيوتر بودم و در حال ثبت پرونده ها اين شخص هميشه مرا ناراحت مي كرد از اين كه هر روز من تكراري شده بود ناراحت بودم از كارم خسته شده بودم از طرف ديگه دوستي كه دنبالش بودم رو تا به حال پيدا نكرده بودم همه دوستانم يه جورايي من ترك مي كردن و شايد به خاطر رفتار من بود ولي تا به حال دوست واقعي خود را پيدا نكرده بودم بعضي از اين آدما به خاطر بدست اوردن مقام حتي حاظر بودن رفيق خودشونو بفروشن اونم مثل خيار بلاخره ساعت كاري تمام شد اما كارفرما گفت به علت كار زياد بايد بمانم من خسته بودم نه خسته جسمي بلكه خسته روحي بعد از انجام چند كار مزخرف به سمت خونه رفتم به زندگي فكر مي كردم ناراحت از زندگي نمي دونستم چگونه مي شد راحت شد خيلي خسه بودم كه يه هو اتفاقي كه نبايد مي افتاد ... افتاد يه هو ديدم يه ماشين داره به سمت من مي آيد يه هو درد شديدي تمام بدن مرا گرفت بعد از چند لحظه در يك خانه دار شدم اول فكر كردم كه يك خاب بيشتر نبوده اما انگار همه چي تغيير كرده بود حتي وجودم و جسم من تغير كرده بود انگار تازه به دنيا آمده بودم احساس جالبي بود نمي دانستم چگونه چنين اتفاقي افتاده بود خيال كردم دارم خاب مي بينم خودم زدمولي بيدار نشدم بلاخره قبول كردم كه خواب ني ستم تو خونه رو گشتم كسي نبود تنهاي تنها هر چي صدا كردم پدر مادر هيچ صدايي نيامد توخونه بجر يك صندلي چيز ديگه اي نبود ترسيده بودم و گرسنه و تشنه چيزي براي خوردن نبود انگار بيماري محلكي در اين شهر آمده بود كه هيچ كسي در اينجا نبود شهر روگشتم تا شايد چيزي پيدا كنم اما چيزي نبود هيچ چيز حتي يك برگ كاغذ بلاخره يك تابلو پيدا كردم كه روش نوشته بود خروج به سمت ما چندين روز راه رفتم چندين بار افتادم و استراحت كردم از خيلي گرسنه بودم ولي چيزي به من اميد مي داد دو باره به راه رفتم نمي دانم چند روز در راه بودم و آخر سر به يك مكان رسيدم كه اسم آنجا ميعاد گاه نام گذاري شده بود كه چندين راه داشت حدود هفت راه داشت كه جلوي پنج راه آن نوشته بود عاقلان وارد نشوند كه اين همان جهنم است سه ره ديگر با چنين نام هايي نام گذاري شده بود شهر سايه ها شهر ماه شهر خورشيد يك نفر كه به نظر آشنا مي آمد گفت اي مرد به شهر خورشيد برو نا شايد رستگار شوي من به حرف مرد گوش كردم و مرد گفت مواظب باش كه در جايي نخوابی كه اگه بخوابي راه رو گم مي كني با خستگي فراوان به راهم ادامه دادم بعد از دو روز خسته شده بودم ايستادم تا كمي استراحت كنم ولي نشد نزديك بود خوابم ببرد اما باز يك چيز به من اميد مي داد بعد از چند روز ديگر كه خود را به زور به محلي رساندم كه مي گفتن شهر خورشيد اما باز در آن شهر چيزي براي خوردن نبود از تشنه گي در حال مرگ بودم كه ياد امام حسين افتادم كه جگونه تشنگي را تحمل نمودند كه در يك لحظه مقداري از تشنگي من رفع گرديد درشهر خورشيد سه راه وجود داشت آسمان – زمين - نهايي در همين لحظه يك نفر ديدم عین راهنماي قبلي اون گفت كه من بايد به راه آسمان بروم من راه افتادم بعد از چند روز در خواب آن مرد كه به من كمك كرده بود را ديدم كه به من گفت به حرف اونا گوش نكن برو به سرزمين نهايي در همين لحظه بود كه بي دارشدم ديدم كه دارن نقشه مي كشن كه هنگام من نشسته بودم رفتار اونا را بررسي كردم و به سرعت فرار كردم كه يك نفر مرا تعقيب كرد اما نمي دانم چه شد كه دست از تعقيب برداشت من به سمت سرزمين نهايي راه افتادم خيلي خسته بودم بلاخره به شهر نهايي رسيدم ان نفر را ديدم از او پرسيدم جريان از چه خبر است چرا اينجا هيچ كسي نيست گفت اين دنيايي است كه تو براي خودت درست كرده اي پرسيدم پس تو كه هستي گفت من خود تو هستم من خوبي هاي تو و اون كه تورا به بي راه مي كشانبدي هاي تو بود و فعلاً معلوم نيست كه تو چقدر در اين حالت در اين جا مي ماني حال بيا اين آب رو بخور ....... بعد از اينكه آب رو خوردم خودم رو در كنار خانواده ديدم گفتم اينجا كجاست گفتن بيمارستان گفت براي چي گفت دو روز پيش تصادف كرده بودي دكترا از تو قطع اميد كرده بودن يعني واقعاً مرده بودي مي خواست تحويل سرد خونه بدن كه خدا به تو رحم كرد و به هوش اومدي بعد از چند روز من داستان را براي اونا تعريف كردم كه خانواده ام گفتن اولش كه تو كما بودي بعضي از اين اسمارو شنيده بوديم .......... اين را مي نويسم كه هميشه به ياد اونكه مارو به اين دنيا اورد باشيم و از نعمت هاش شكر گذار باشيم نظر شما در باره كتاب هري پاتر و سايت اون چيه هتماً نظرتونو بگين؟ عشق من بيده البته آقای کله پوک به مطلب خوبی اشاره کردن من از اول یکم با دیکته مشکل داشتم اگه غلط غلوط زیاد دارم این بنده پر غلط رو ببخشید غربون همه تون فین فینی
با سلامی چو گلهای سرخ![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
اولاْ ببخشید که اسمتون رو اشتباه تایپ کردم
دوماْ منو تهدید نکن
سوماْ اگه دیگه به سایت من توهین کنی
چهارماْ منو تهدید نکن فوقش بتونی وبلاگمو ببندی
پنجماْ حداقل میلی چیزی بزار
ششماْ خاطره با ت دونقطه بیشتر دوست دارم
هفتماْ از اینکه در مورد سایتم این دفعه نظر خوبی داشتی ممنون
هشتم به امید پرنده ای دیگر![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


