تبليغاتX

www.poemse.tk
رابطی جدید برای این سایت شما می توانی از این به بعد با این آدرس وارد سایت شوید



لطفا چند لحظه صبر کنید
گودزیلا پی اچ پی + شعر هایم






گودزیلا پی اچ پی + شعر هایم

شعر , داستان , کد بازی و ترینر ,مقاله ,جک ,مسابقه ,تبلیغات, لینک باکس که در قسمت لینک های روزانه ...

پروانه زیبای من در خط ممتد در پرواز بود

باران باریدن گرفت رنگ بال پرنده من رفت

و رنگی نو جایش را گرفت و آن را عشق خواند

نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان1388ساعت 7:55 توسط فین فینی| |

سکوت می کن پنجره قلم به افق های دور

وقتی که تو نیستی در امتداد قلبم

                                     آری پنجره پیدا نیست

سکوت جاری است 

                            و تو هم در افق پیدا نیستی

منبع : سه دوست

نوشته شده در سه شنبه 20 اسفند1387ساعت 21:39 توسط فین فینی| |

راهی برای رفتن نیست

دوشاخه پریز هم دیگر در پریز نیست

ماکروویو هم داریم ولی غذایی حاظر نیست

مرغ ما بال دارد در خانه دیگر پیدا نیست

پول ها در عابر بانک هست ولی اعتبار نیست

اخه موجودی آن پول است ولی در آن پولی نیست

اگر هم گم شود بی خیال کار جدید مشکلی در کار نیست

بارون به خط دیجیتال خورده زنگ در تمام خطوط پیدانیست

نوشته شده در پنجشنبه 8 اسفند1387ساعت 23:19 توسط فین فینی| |

بلبل خوش سخنی می گوید

                      این سخن  چیست

                                    که عالم همه دیوانه اوست

نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 23:10 توسط فین فینی| |

شوق عشق است

                      که عاشق به جهان می خندد

نوشته شده در پنجشنبه 1 اسفند1387ساعت 23:7 توسط فین فینی| |

.........

اری جمله ای ناتمام

در افق راهی پیداست

جمله دوست دارم

با دو نقطه شیداست

........

نوشته شده در سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 21:59 توسط فین فینی| |

شاعری می گوید

شاعری می نویسد

جمله ای از عشق

پایان راه پیدا نیست

تا هر کجا می توان رفت

جادا پایان پذیر نیست

آخر کجا باید رفت

مقصد نمایان نیست

نوشته شده در چهارشنبه 16 بهمن1387ساعت 20:3 توسط فین فینی| |

شکر می کنم 

ان چنان کافی نیست

ستاره ها بالاسرم

ماه در میان پیدا نیست

پر میکشم از طلوع

پرهایم پرتوان نیست

شکر می کنم در کم کاستی

انتظار قبول آن از تو دور نیست

میدانی که همین هم از ته قلب نیست

ولی باز دور شدن از من در فکرت نیست

خداوندا فریاد بر میکشم اکنون از ته دل

گوش دادن آن نیز از سر اجبار نیست


*****


نوشته شده در دوشنبه 14 بهمن1387ساعت 0:36 توسط فین فینی| |

دوباره باز می آیم باز

از غربت هم نفسی

ترانه خوان عشق من

در غربت بی نفسی

صدا بزن اسم منو

در غربت بی کسی هات

نگو که باور نداری

معجزه نام منو

نوشته شده در یکشنبه 29 دی1387ساعت 8:36 توسط فین فینی| |

با این همه خط خطی ها
جمله چه می داند از
عالم شیدایی قلب
نوشته شده در شنبه 2 آذر1387ساعت 19:53 توسط فین فینی| |

کدام لحظه را می جویی

سکوت سردی همه جارا پر کرده است

لحظه ها رفتنی اند

توبمان با ما تا بسازیم لحظه ای را

                            تا بماند یدگاری

                            اری یادگاری «لحظه خوبی است»

نوشته شده در یکشنبه 14 مهر1387ساعت 11:58 توسط فین فینی| |

خط خطی کاغذ من شعری بدون قافیه است

قلم مرکب سیاه اونم اسیر ثانیه است

نوشته شده در سه شنبه 9 مهر1387ساعت 1:31 توسط فین فینی| |

شروع یک ترانه باز
دلم در غربت تنها است
ساده نگاه نمی کن شاید
برای لحظهء دیدار
دوباره پر میکشد شاید
برای یک نغمه دشوار
چگونه می شود شعرم
اسیر نغمه احساس

-----------------------------------------------------------------------------
                                         لطف کنید نظر تون رو راجب این بیت بگوئید

نوشته شده در دوشنبه 14 مرداد1387ساعت 15:57 توسط فین فینی| |

دل اگر سوت چه غم داری تو
برو ای یار آنچه فراوان می نماید
                      دل مرغ است
                           دل مرغ
بدوبدو دل دارم غلوه دارم

نوشته شده در سه شنبه 18 تیر1387ساعت 10:44 توسط فین فینی| |

آره می توان نوشت شعری

نو می توان کرد بهار را در گرماگرم تابستان

جمله ساده تر از این است که می گویی

جمله این است

                          پنجره تخیل بگشا

نوشته شده در یکشنبه 9 تیر1387ساعت 22:48 توسط فین فینی| |

شاید این را گفته باشم

پرده ای از ابهام

برای گرفتن اوج

باید پیمود مسافتی راه

جمله کم می آورد در برابر

ساده نیست اگر دشواد است

باخط کج و کوله می نویسم

لاله رنگ می بازد از درون خود

و حتی گل مریم به سیدی گچ روی می آورد

صدایی شنیده میشود

می گوید کیست

سکوت می گید

من هیچ

و صدایم از هیچ

ولی تو چه

آیا خود را می شناسی

آن صدا رنگ خود را باخت

شرو به گره کردن شد

سدایش همه جا پیچید

آری خود او نیز هیچ کس نبود

------------------------------

نمی دونم کاش یکم شاعر بهتی بودم

هرچی از دهنم بیرون می الومد نمی نوشتم

شاید انوقت بهتر بود

ولی با این حال مینویسم

نوشته شده در شنبه 8 تیر1387ساعت 21:3 توسط فین فینی| |

جمله ای تازه بگو تا نوشود شعر هایم

نه به سان دیگران از همدمی با غازم

تو به من یاد بده رشد کنم

چه کنم من یک پرنده در امواج اقیانوسم

تو به من یاد بده غرغ نشوم

چه کنم هر لحظه امواج بیابن را می شنوم

تو به من یاد بده

                    تو به من یاد بده

زیبا شوم

         رویا شوم

                  از واقعی بودن در این دنیای سرد

نوشته شده در دوشنبه 27 خرداد1387ساعت 20:31 توسط فین فینی| |

چشمت دل ببند بر خطای دیگران

چشم دل بگشا بر خطای خود

----

چو ناز می کنی تو را چه حاصل

بی حاصلی از سر مریدان به چه حاصل

----

مرد نکو گر ببیندحجله ای

چشم بر سم اسبان اندازد راه خود رود

----

دلم تنگ از همه گلها

چراکه می میرد وقتی به مهمانی من می آید

نوشته شده در شنبه 28 اردیبهشت1387ساعت 0:55 توسط فین فینی| |

چگونه میگذری

سخت است

تنها در کوچه ای قدم زنان

تا به کجا

واژه خلوت چیست

یا از کجا آمد

نمی توان گفت شعری

جمله شعر آزاد

می نویسی چند کلمه

آخ کوچه تنهایی

چه می توان گفت وقتی گلویت را بغض در بر دارد

جرعه آبی نوشی

فایده ندارد

جرعه ای دیگر

فایده ندارد

حریس آب می شوی

باز فایده ندارد

به تنهای خود می نگریی

چشمکی از سویی

آه آن هم از سر خیالات بیش نیست

سر در گم

در کوچه قدم خواهی زد

هیچ نمی دانی

ادامه خواهی داد

تا به آخر کوچه می رسی

آخر کوچه چیزی جز رهایی نیست

حال دیگر

از زندان دل خارج شده ای

می توانی دیگر تنها نباشی

 

نوشته شده در جمعه 13 اردیبهشت1387ساعت 0:54 توسط فین فینی| |

پنجره ای باز کن تا به اوج در یا برسیم

از همه موجای دریا بیشتر در قلب رویا برویم

ساده نیست اگر دشوار است

قلمب من را باز کن با هم به فردا برسیم

چه گمانی داری که این بود یا آن بود

رسم ها بشکن که با هم تا به اوج فردا برسیم

من در این غربت تنگ همه ره گم شده ام

تو بیا تا بار دیگر ما به صحرا برویم

غافیه این دل من تنگ نگاهای تو

پس تو چرا نمی یای تا اوج فردا برسیم

چه گمانی داری از بود نبود من تو

حال بیا تا هستم تا اوج فردا برویم

همه قدرت دستم در کپک زدن این بی یاری

تو بیا تا به سلامت بر سر موج به فردا برویم

من چه گیم مرگ را در کنارم احساس

تو بیا تا از این ثانیه ها به اوج فردا برسیم

شعر من انجا نبود غافیه تنگ دلم

تو بیا تا که شوم شعار این خط کلام را به پایان نرسیم

چه نویسم که خشک گشت زنبود تو گل شعر هایم

تو بیا تا که باهم غافیه از سر عشق تا به کمال دوست رسیم

آخر خط جمله کم می آورم هنوز

تو بیا تا به سلامت ما به فردا برسم

نوشته شده در شنبه 31 فروردین1387ساعت 2:19 توسط فین فینی| |

شعله شعله دل سوزانم می برد

از کجا تا نا به کجا می برد

سرد است قلب من اینک

با آتش سوزانت گرم می شوم اینک

من ندانستم گرمی تو جان می گیرد

و حالا این آتش من است که جانم می گیرد

شعله شعله شوخی نبود

رفتن از این همه تنهایی ساده نبود

دل به تو بستم دلم آتش گرفت

شعله سردت به دامان گرفت

هر چه بکردم نشنیدم جواب

خواب چه بیدار همه را بی جواب

جمله من نسازم در این قافیه

بی سبب است اشعار من بی قافیه

تنگ است دلم برای دیدن تو شاید

دستی بر آن شعله بگیرم شاید

نوشته شده در یکشنبه 28 بهمن1386ساعت 22:40 توسط فین فینی| |

کلامی ساده تر از یک نقطه جمله رو به تمام بود واژه معنا نداشت فلبداه چیزی نوشتم روی کاغذ

کاش جوهر تمام نشده بود کلامم از ذهنم پرید نقطه سر خط کجای جمله رو باید گرفت جمله ها را

باید کش داد تا به سر آغاز آنچه می خواهی برسی نویسنده ای می گوید نترس از نوشتن هرچه آن

اصلا نوشته نباشد آنقدر بنویس تا نویسنده شوی (فین فینی)

از این جا شروع می کنیم

تا اونجا پیش رفتی که شاعر می گفت

یه توپ دارم قلقلیه

میزنی زمین هاوا میره

هواپیما با کلا می ره

من که بلیط نداشتم

جعل سه امضا داشتم

بابام به هم قلم داد

حالا تو آسمونا

دانبال یک پرنده

خط خطی کاعذ

پریدن پرنده

چه می توان کشیدن

از این همه جهنده

خوب که یک صدایی

به گوش من رسیدش

از خواب خوش پریدم

در آرزوی یه خنده

چه خواب بودم چه بیدار چه مست بودم چه هشیار همیشه این را بدان

نوشتن سخت نیست گفتن سخت نیست نگفتن سخت (کسی که غمی تو دلش داره

انگار یه دریا غم تو دلش داره : از چهار خونه)ببخشید سرتون رو درد اوردم

چه می شود پریدن در افتاد آفاق

رسم گل شقایق برای لحظه یاد

خطم تمیز نیست  واژه کم زیاد نیست

همه بهانه ای بود برای دیدن یار

نوشته شده در جمعه 19 بهمن1386ساعت 23:56 توسط فین فینی| |

 (بازین چه شورش است چه عذاب چه ما تم است
بازین چه نوحه چه عذاب چه ماتم است)
چون محرم شدم دلم خونین است
قلب من تنگ دلم خونین است
اشک میریزم در فراغت ای امام
جامعه اشک است و ماتم این زمان خونین است
چه بگویم از چنین رسم زمانه ای امام
شور و غوغای تو هست همه جا پیچیده است
همه عمرم زفلک تا زکنون
رسم ما این بود و همین چندین است
بغض در گلویم جاری است
چه بگویم که درونم همه را خونین است
مجرمم من مجرمم من تا کنون هیچ نبود
قلب چاک چاک من اسیر این زنجیر است
-------------------------
با عرض تصلیت خدمت دوستان و عزیزان
چه بگویم جمله ای ندارم دروصف یار
هیچ ندارم من از این شوق ره یار
جمله ها واماند از درک و ادراک
 
نوشته شده در سه شنبه 25 دی1386ساعت 14:28 توسط فین فینی| |

با سلام خدمت دوستان عزیز که به این بنده لطف داشتند

((((ممنون))))

غروب پاییز

دلم غمن گیز

چشم فلک نم نم اشکاش می ریزه

-----

ببخشید اشتباه شد

-----

در سردا سرد زمستان

رنگ سفید

طولانی بودن

رنگی بودن

شروع شد دوباره

سفیدی

چند سالی نبود با ما

حالا شده

جاری

غصه همین نیست اینک

بارش در این فظای نورانی

خسته شدم از این همه

بی رنگی

لطفی شد

جاری شد

سردی برفی روشنایی

بیمزه نوشتم این جمله را

آه این است

آثار یخ زدگی

راستی از این تطیلات خوش بگذه البته درساتونو بخونیدا

کلاغه به خونش نرسید چون زنجیر نبسته بود توراه گیر کرد یخ زد الان تو بیمارستان

شاد باشید بدرود

نوشته شده در شنبه 22 دی1386ساعت 16:38 توسط فین فینی| |

باز باران در کوچه های دل تنگی شدت گرفت

سکوت دیوانه کننده

پرنده ای نبود در اوج آسمان

فقط صدای شر شر باران بود

که گوش را نوازش می داد

رنگ نمانده بود در آسمان

رعد برقی ترسناک وجودم را گرفت

آه

آری آسمان آه بلندی کشید

خستگی قطرات باران کار خود را کرده بود

آسمان را به گریه وادار کرده بود

دوباره فردا می شد

و دباره دل تنگی

آسمان از نبود تو

 

نوشته شده در جمعه 14 دی1386ساعت 15:55 توسط فین فینی| |

حكيم خاقانى شروانى شاعر معروف قرن ششم همراه كاروان حج ، هنگام مراجعت از كعبه به شروان ، وقت عبور از مدائن اين قصيده را در وقت مشاهده اين ايوان سروده است : هان اى دل عبرت بين از ديده عبر كن هان / ايوان مدائن را آئينه عبرت دان هان از اصوات است براي تنبيه :بيدار باش عبرت بين :پند گير عبر :جمع عبرت ،پند ها اي دل عبرت بيننده و عبرت گيرنده ، از آنچه مي بيني عبرت گير مداين : شهر ها . از هفت شهر تشكيل شده كه تيسفون مهم ترين آن ها و پايتخت معروف ساسانيان بوده است . ايوان مداين :به نام ايوان كسري وطاق كسري معروف شده است و باني آن را شاپور اول ساساني دانسته اند . آيينه عبرت: اضافه استعاري آينه پند گيري . يك ره ز لب دجله منزل به مداين كن / وز ديده دوم دجله بر خاك مداين ران بك ره : يك بار ديده :چشم دوم دجله :مقصود رودي از اشك است . خود دجله چنان گريد صد دجله خون گويي /كز گرمي خونابش آتش چكد از مژگان مصرع دوم : پنداري كه از گرمي خوناب آتش از مژگان مي چكد. بيني كه لب دجله چون كف به دهان آرد / گويي ز تف آهش لب آبله زد چندان مصرع دوم : پنداري از تف و گرمي آه لب دجله چندان آبله زد . از آتش حسرت بين بريان جگر دجله / خود آب شنيدستي كاتش كندش بريان آتش حسرت :اضافه استعاري ،آتش غم واندوه بريان :برشته و كباب شده بر دجله گري نونو و ز ديده زكاتش ده / گر چه لب دريا هست از دجله زكات استان گري :گريه كن نونو : تازه به تازه زكات استان :زكات گير چون رودخانه به دريا مي ريزد ، دريا را" زكات استان "خوانده است . گردجله در آموزد باد لب و سوز دل/نيمي شود افسرده و نيمي شود آتشدان در آموزد :اگر دجله بياموزد آه سرد از دهان و لب و سوز دل داشته باشد ، نيمي يخ مي زند و فسده مي شود و نيمي به صورت آتشدان در مي آيد . تا سلسله ايوان بگسست مداين را / در سلسله شد دجله ، چون سلسله شد پيچان سلسله ايوان : گفته اند انوشيروان در داخل كاخ زنجيري آويخته بود كه دادخواهان با تكان دادن آن شاه را خبر كرده و به دادرسي مي خواندند . مصرع اول : از هنگامي كه سلسله ايوان مداين گسسته و پاره شده . مصرع دوم : در زنجير افتاد و ديوانه شد و مانند سلسله به خود مي پيچيد گه گه به زبان اشك آواز ده ايوان را / تا بو كه به گوش دل پاسخ شنوي ز ايوان زبان اشك : اضافه استعاري تا بو كه : باشد كه گوش دل : اضافه استعاري ، گوش با طن ، گوش درون دندانه هر قصري پندي دهدت نونو / پند سر دندانه بشنو ز بن دندان دندانه قصر : گنگره هاي قصر ز بن دندان : از صميم دل گويدكه تو ازخاكي و ماخاك تواييم اكنون/گامي دو سه برما نه واشكي دو سه هم بفشان از نوحه جغد الحق ماييم به درد سر /از ديده گلابي كن ، درد سر ما بنشان الحق : (قيد ) راستي نوحه : گريه و زاري به آواز بلند ( نوحه جغد : ناله بوم ) از ديده گلابي كن : از ديده اشكي مانند گلاب بريز و درد سر ما را شفا بخش (قذما گلاب را دافع درد سر مي دانستند . آري چه عجب داري كاندر چمن گيتي / جغد است پي بلبل ، نوحه است پي الحان چمن گيتي : اضافه تشبيهي الحان : آواز هاي خوش ما بارگه داديم ، اين رفت ستم بر ما/ بر قصر ستمكاران گويي چه رسد خذلان بارگه : جاي بار دادن و به حضور پذيرفتن خذلان : خواري گويي كه نگون كرده است ايوان فلك وش را / حكم فلك گردان يا حكم فلك گردان فلك وش : مانند فلك ، به بزرگي فلك و عظمت و بلندي فلك فلك گردان ( صفت و موصوف ) فلك و چرخ گردننده فلك گردان :(صفت فاعلي مركب ) فلك گرداننده ، گرداننده فلك و حركت دهنده فلك ( خداوند بزرگ ) ني زال مداين كم از پير زن كوفه / ني حجره تنگ اين كمتر ز تنور آن زال مداين : پيرزني كه در كنار كاخ خانه داشت و حاضر نشد آن را بفروشد و همچنان باقي ماند . پيرزن كوفه : پيرزني در كوفه كه طوفان نوح از تنور او برخاست . اين هست همان ايوان كز نقش رخ مردم / خاك در او بودي ديوار نگارستان نگارستان : نگارستان چين ، نقاش خانه معروف چين اين هست همان درگه كو را ز شهان بودي /ديلم ملك بابل ، هندو شه تركستان اين همان درگاهي است كه ملك و شاه بابل غلام و شاه تركستان دربان آن بود . ديلم : غلام هندو :دربان اين هست همان صفه كز هيبت او بردي / بر شير فلك حمله شير تن شادروان صفه : ايوان سقف دار هيبت : سهمناكي شير فلك : برج اسد ، صورت فلكي اسد ( ششمين برج از بروج دوازده گانه شادروان : پرده اي كه جلوي كاخ شاهان مي آويختند و بر روي آن صورت شير را نقش مي بستند. پندا همان عهد است از ديده ي فكرت بين / در سلسله درگه در كوكبه ي ميدان ديده فكرت : اضافه ي استعاري كوكبه : گروه مردم و حشمت و جاه اميران و شاهان كوكبه ميدان : ظاهرا مقصود گروه دادخواهان فراهم آمده در ميدان است از اسب پياده شو بر نطع زمين رخ نه / زير پي پيلش بين شهمات شده نعمان نطع : سفره ، در اين بيت مقصود سفره ي شطرنج است شه مات شدن : قرار گرفتن شاه شطرنج به وضعي كه هر طرف حركت كند كشته شود و اين پايان بازي شطرنج است نعمان : پادشاه حيره در زمان هرمز چهارم. او مورد خشم و كينه ي خسرو پرويز قرار گرفت و زير پاي فيل افكنده شد. اسب ، پياده، رخ، فيل: نام مهره هاي شطرنج كه با هم مراعات النظير دارند. ني ني كه چو نعمان بين پيل افكن شاهانرا / پيلان شب و روزش گشته به پي دوران پيل افكن : دلير و زورمند پيلان شب و روز : مانند پيل سياه و سپيد در شطرنج پي دوران : گردش روزگار نه نه : مانند نعمان شاهان پيل افكن و زورمند را ببين كه پيلان شب و روز و قدم و گردش و حركت روزگار كشته و از ميان برده است. اي بس شه پيل افكن كافكنده به شه پيلي / شطرنجي تقديرش در ماتگه حرمان شه پيلي : در بازي شطرنج رخي است كه در قلعه باشد، شه پيلي آوردن و قرار دادن رخ در قلعه و مات كردن شاه است شطرنجي : شطرنج باز شطرنجي تقدير : اضافه ي تشبيهي ماتگه : جاي مات شدن حرمان : نوميدي ماتگه حرمان : اضافه تشبيهي مست است زمين زيرا خورده است به جاي مي / در كاس سر هرمز خون دل نوشروان زمين مست است زيرا به جاي شراب در كاسه ي سر هرمز خون دل انوشيروان را خورده است ( اشاره به اينكه خسروان ساساني در دل خاك جاي دارند.) بس پند كه بود آنگه در تاج سرش پيدا / صد پند نواست اكنون در مغز سرش پنهان نوشته اند كه انوشيروان تاجي داشت كه بر آن پند هايي نوشته بودند. كسري و ترنج زر ، پرويز و به زرين / بر باد شده يكسر با باد شده يكسان ترنج زر : ترنج طلايي به زر : به ساخته شده از طلا پرويز به هر بومي زرين تره آوردي / كردي به بساط زر زرين تره را بستان خسرو پرويز در هر زمين و جا و مكاني تره و سبزي و ميوه ي زرين مي آورد و از بساط زر براي زرين تره بوستان مي ساخت. خون دل شيرين است آن مي كه دهد رز بن / زآب و گل پرويز است آن خم كه نهد دهقان شيرين همسر خسرو پرويز رز بن : درخت انگور از خون دل طفلان سرخاب رخ آميزد / اين زال سفيد ابرو وين مام سيه پستان زال سفيد ابرو و مام سيه پستان : كنايه از دنيا و روزگار خاقاني از اين درگه دريوزه ي عبرت كن / تا از در تو زان پس دريوزه كند خاقان دريوزه : گدايي دريوزه ي عبرت كن : پند بگير امروز گر از سلطان رندي طلبد توشه / فردا ز در رندي توشه طلبد سلطان رند : بسيار زيرك ( خود خاقاني ) اگر امروز رندي (خاقاني) از سلطان توشه ي غبرت مي خواهد فردا سلطان از در رند (خاقاني) توشه مي خواهد. هر كس برد از مكه سبحه ز گل حمزه / پس تو ز مداين بر تسبيح گل سلمان سبحه : مهره ي تسبيح حمزه : عموي پيامبر گل سلمان : تربت سلمان فارسي كه در نزديكي ويرانه هاي ايوان مدائن قرار دارد اين بحر بصيرت بين بي شربت از او مگذر / كز شط چنين بحري لب تشنه شدن نتوان بي شربت از او مگذر: يعني بدون نوشيدن و بهره گرفتن از اين درياي بصيرت از او مگذر لب تشنه شدن : تشنه لب رفتن بحر بصيرت : اضافه ي استعاري اخوان كه راه آيند آرند ره آوردي / اين قطعه ره آورد است از بهر دل اخوان اخوان : برادران و دوستان ره آورد : سوغات اين شعر من صوغاتي است براي دوستانم . با تشكر .
نوشته شده در یکشنبه 2 دی1386ساعت 16:53 توسط فین فینی| |

 

خيام در جهان با ريا ضياتش شناخته شده است و در ايران با رباعياتش . جةالحق، حكيم ابوالفتح عمربن ابراهيم خيام نيشابوري از حكما و رياضي دانان و شاعران بزرگ ايران دراواخر قرن پنجم و اوايل قرن ششم است.قديمي ترين مأخذي كه در آن از خيام نام برده شده، چهار مقاله نظامي عروضي است.. او از مشاهير حكما ، منجمين،اطبا ، رياضيدانان و شاعران قرن پنجم هجري قمري است .معاصران او وي را در حكمت پيرو" ابن سينا" مي شمرند و در احكام نجوم قول او را مسلم دانسته ، در كارهاي بزرگ علمي از قبيل ترتيب رصد و اصلاح تقويم و نظاير اين ها به او رجوع مي كردند. او در علم طب و شعر و شاعري نيز مهارت داشت . از كار هاي مهم خيام اين بود كه براي ايرانيان تقويم درست كرد ؛ تقويمي كه ما هنوز ما از روي آن روز و سال و ماه را مي شناسيم . قرن پنجم را مي توان علاوه بر عصر رياضيات ، طب و نجوم دوره سرايش" رباعيات" نيز ناميد. از ميان صدها رباعي كه به خيام نسبت داده اند فقط معدودي از آن ها مربوط به خيام است( در حدود 20 رباعي ) ما بقي متعلق به كساني است كه همزمان يا بعد از خيام مي زيسته و اعتراضات خود را در قالب رباعي و در پناه نام پر جسارت خيام سروده اند.به اين دليل كه آن ها يا خود قادر به بيان صريح افكار خود نبودند و يا اگراين كار را مي كردند؛ جايشان بربالاي دار و يا گوشه بيغوله ها بود. در دوران" خيام" جهالت و نا آگاهي مردم زمان او و سرزنش ها و طعن ها و آزارهايي كه در آن دوران از سوي عامه به خيام مي رسيد باعث ظهور رخدادي به نام" رباعيات خيام " شد . يعني اين رباعيات در حقبقت پاسخ هايي هستند به تعصبات خشك و بي مورد معاصرين خيام . خيام از جمله كساني بود كه از كج خلقي ها و تعصبات مردم زمان خود در امان نبود اشعار فراواني كه از او باقي مانده است دلالت بر همان دلتنگي ها و آزردگي او دارد . مساله اين جاست كه آيا خيام يك شاعر سست خيال و نا معتقد به كائنات و دنياي پس از مرگ و معاد بوده است و يا مطابق گفته سايرمعاصران وي مومن ،خدا شناس ، اما م حجت الحق و امام خراسان بوده است ؟ در اين شكي نيست كه خيام شاعري بي باك ، گستاخ و جسور بوده است . اما از اين كه او را ملحد و نامعتقد بدانيم نظريه اي است كه همه محققان با آن موافق نيستند در قرن پنجم اگر چه مطالعات ديني به اوج خود رسيده بود با اين حال از خرافه گويي ها ،خرافه پرستي ها و تعصبات خشك مصون نبوده است . تظاهرات عاميانه و قشري گري هاي عوام ، در روحيه بروز انتقادي خيام بي تاثير نبوده است .و پيداست كه انتقام هاي خود را فقط از طريق رباعي هايش مي گرفت . اگر در رباعي هايش رگه هايي از انتقاد از آفرينش و ماوراء الطبيعه مي بينيم نه به دليل بي اعتقادي وي نسبت به عالم هستي است بلكه مقابله به مثل و پاسخ به لجبازي هاي عوامانه و قشري ماب هاي ماجرا جو بوده است . رباعي هاي مايوسانه وي به دليل عدم اعتقاد او به كائنات نيست بلكه به گونه اي پوچي و بي محتوا بودن نا سازي گاري هاي حيات را از نظر خود باز گو مي كند خيام تنها شاعر نيست ، بلكه حكيم است ؛ طبيب است ؛ قاري است ؛اديب است . او هم در رياضي و نجوم تبحر دارد هم از ادب و قرآن بهره برده است . در بيشتر رباعيات و آثار به جا مانده از محققان و معاصران بعد از او در مي يابيم كه او مسلماني معتقد به اصول ديانت بوده است . زيرا او لقب "امام" و" حجت الحق" داشت و بسيار بعيد به نظر مي رسد كه در حق يك مرد دور از مذهب چنين تعبيراتي به كار برود . اين رباعيها بسيار ساده و بي آرايش و دور از تصنع و تكلف و با اين حال مقرون به كمال فصاحت و بلاغت، شامل معاني عالي و جزيل در الفاظ موجز و استوار است. دراين رباعيها خيام افكار فلسفي خود را كه غالباً درمطالبي از قبيل تحريك متفكر دربرابر اسرار خلقت و تأثر از ناپيدايي سرنوشت آدميان است، بيان مي كند. او براي آدميان بازگشتي را كه اهل اديان معتقدند، قائل نيست و چون فناي فرزندان آدم را از مصائب جبران ناپذير مي شمارد، مي خواهد اين مصيبت آينده را با استفاده از لذت آني جبران كند. خيام رباعيهاي خود را غالباً در دنبال تفكرات فلسفي سروده و قصد او از ساختن آنها، شاعري و درآمدن در زي شعرا نبوده و به همين سبب وي در عهد خود شهرتي در شاعري نداشته و به نام حكيم و فيلسوف شناخته مي شده است و بس . اما بعدها كه رباعيهاي لطيف فيلسوفانه وي شهرتي حاصل كرد نام او در شمار شاعران درآمد و بيشتر در اين راه مشهور گرديد و طريقه او مقبول بعضي از شاعران قرار گرفت و بسياري از آثار آنان در شمار گفته هاي خيام درآمد ورباعيهاي فيلسوفانه معدود او فزوني يافت و همچنانكه ديده ايم در نسخ اخير بالغ به چند صد رباعي گرديد. وي اشعار غير از رباعي نيز دارد. بعضي از محققان متاسفانه بر اساس رباعيات جعلي كه به خيام نسبت داده شده است در مورد او قضاوت مي كنند . كه براساس مستندات تاريخي كاملا رد مي شود آيا خيام به معاد اعتقاد داشت ؟ آيا" خيام" شاعر است يا رياضيدان و منجم ؟ خيام در جهان با ريا ضياتش شناخته شده است و در ايران با رباعياتش . او از مشاهير حكما ، منجمين،اطبا ، رياضيدانان و شاعران قرن پنجم هجري قمري است .معاصران او وي را در حكمت پيرو" ابن سينا" مي شمرند و در احكام نجوم قول او را مسلم دانسته ، در كارهاي بزرگ علمي از قبيل ترتيب رصد و اصلاح تقويم و نظاير اين ها به او رجوع مي كردند. او در علم طب و شعر و شاعري نيز مهارت داشت . از كار هاي مهم خيام اين بود كه براي ايرانيان تقويم درست كرد ؛ تقويمي كه ما هنوز ما از روي آن روز و سال و ماه را مي شناسيم . قرن پنجم را مي توان علاوه بر عصر رياضيات ، طب و نجوم دوره سرايش" رباعيات" نيز ناميد. از ميان صدها رباعي كه به خيام نسبت داده اند فقط معدودي از آن ها مربوط به خيام است( در حدود 20 رباعي ) ما بقي متعلق به كساني است كه همزمان يا بعد از خيام مي زيسته و اعتراضات خود را در قالب رباعي و در پناه نام پر جسارت خيام سروده اند.به اين دليل كه آن ها يا خود قادر به بيان صريح افكار خود نبودند و يا اگراين كار را مي كردند؛ جايشان بربالاي دار و يا گوشه بيغوله ها بود. در دوران" خيام" جهالت و نا آگاهي مردم زمان او و سرزنش ها و طعن ها و آزارهايي كه در آن دوران از سوي عامه به خيام مي رسيد باعث ظهور رخدادي به نام" رباعيات خيام " شد . يعني اين رباعيات در حقبقت پاسخ هايي هستند به تعصبات خشك و بي مورد معاصرين خيام . خيام از جمله كساني بود كه از كج خلقي ها و تعصبات مردم زمان خود در امان نبود اشعار فراواني كه از او باقي مانده است دلالت بر همان دلتنگي ها و آزردگي او دارد . مساله اين جاست كه آيا خيام يك شاعر سست خيال و نا معتقد به كائنات و دنياي پس از مرگ و معاد بوده است و يا مطابق گفته سايرمعاصران وي مومن ،خدا شناس ، اما م حجت الحق و امام خراسان بوده است ؟ در اين شكي نيست كه خيام شاعري بي باك ، گستاخ و جسور بوده است . اما از اين كه او را ملحد و نامعتقد بدانيم نظريه اي است كه همه محققان با آن موافق نيستند در قرن پنجم اگر چه مطالعات ديني به اوج خود رسيده بود با اين حال از خرافه گويي ها ،خرافه پرستي ها و تعصبات خشك مصون نبوده است . تظاهرات عاميانه و قشري گري هاي عوام ، در روحيه بروز انتقادي خيام بي تاثير نبوده است .و پيداست كه انتقام هاي خود را فقط از طريق رباعي هايش مي گرفت . اگر در رباعي هايش رگه هايي از انتقاد از آفرينش و ماوراء الطبيعه مي بينيم نه به دليل بي اعتقادي وي نسبت به عالم هستي است بلكه مقابله به مثل و پاسخ به لجبازي هاي عوامانه و قشري ماب هاي ماجرا جو بوده است . رباعي هاي مايوسانه وي به دليل عدم اعتقاد او به كائنات نيست بلكه به گونه اي پوچي و بي محتوا بودن نا سازي گاري هاي حيات را از نظر خود باز گو مي كند خيام تنها شاعر نيست ، بلكه حكيم است ؛ طبيب است ؛ قاري است ؛اديب است . او هم در رياضي و نجوم تبحر دارد هم از ادب و قرآن بهره برده است . در بيشتر رباعيات و آثار به جا مانده از محققان و معاصران بعد از او در مي يابيم كه او مسلماني معتقد به اصول ديانت بوده است . زيرا او لقب "امام" و" حجت الحق" داشت و بسيار بعيد به نظر مي رسد كه در حق يك مرد دور از مذهب چنين تعبيراتي به كار برود . بعضي از محققان متاسفانه بر اساس رباعيات جعلي كه به خيام نسبت داده شده است در مورد او قضاوت مي كنند . كه براساس مستندات تاريخي كاملا رد مي شود . با تشکر

نوشته شده در چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 22:33 توسط فین فینی| |

 

"بزرگداشت عطار نيشابوري" • شرح حال عطار • نام و لقب عطار • سال تولد و وفات عطار • زندگي عطار • آثارعطار "شرح حال عطار" شيخ فريدون محمد عطار نيشابوري از شعراي بزرگ و مشهور ادبيات فارسي است. اگر چه عطار به شعر و شاعري اعتنا ندارد و شعر در چشم او مقداري نيست و راضي نيست که او را شاعر بشمارند و به وزن و رديف و قافيه نمي انديشد و خود را بيشتر مرد حال مي داند و فقط به معني توجه دارد ، ولي بايد به حق و انصاف او را از فصيح ترين شعراي زبان فارسي دانست. بايد مردي صاحب عقل و ژرف بين و خوش ذوق باشد و کژبيني را کنار بگذارد و در درياي مواج و متلاطم و بي کرانه شعر عطار به غواصي بپردازد و اشعار نغز او را که فراوانست جدا کند و آنرا با شعر فصيح ترين شعراي زبان فارسي مقابله کند و بسنجد تا دريابد که شعر عطار نه تنها از حيث بيان معاني بلند انساني و عرفاني مقامي بسيار ارجمند دارد بلکه از حيث لفظ نيز در کمال فصاحت و بلاغت است. شاعرم مشمر که من راضي نيم مرد حالم شاعر ماضي نيم عيب از شعر است و اين اشعار نيست شعر را در چشم من مقدار نيست تو مخوان شعرش اگر خواننده اي ره به معني بر اگر داننده اي شعر گفتن چون ز راه وزن خاست وز رديف و فاقيه افتاد راست گر بود اندک تفاوت نقل را کز نيايد مرد صاحب عقل


:ادامه مطلب:
نوشته شده در چهارشنبه 14 آذر1386ساعت 22:14 توسط فین فینی| |

با یک نگاه رو به من کرد

گفت تنهای ؟ گفتم نه ببین چقدر دوست آشنا اطرافم هست همه با منن من هر گز تنها نیستم

گفت واقعا همین طور ؟ با اون که می دونستم درست میگه گفتم بله

گفت دروغ می گی ؟ گفتم نه ولی خودمم نمی دونستم چرا ؛ آره داشتم به خودم دروغ می گفتم

کسی جز خودم اونجا نبود  یا اگر هم بود با من نبود چرا این گونه بود که در جواب شعری گفت

نگاه من در این همه تنهایی

قافیه ای سرد داشت

من با همه رسم عاشقی که بلدم

باز تنهایی در من خانه ای داشت

رسم نبود اگر تنهایی تنها بمانی

ولی ضربان قلبم ضرب تنهایی دیگری داشت

با خود عهد کردم تنها نمانم

ولی کسی برای من جواب مثبتی نداشت

شکوه کردم از زمانه با دیگران

ولی کسی انگار گوشی برای شنیدن نداشت

جمه پایان هم این چند خط نیست

حتی قافیه جایی برای قلب خسته ی  من نداشت

........

از همه دوستا منونم که به ما سر میزن و از شما ممنونم با این که من دیر به دیر آپ می کنم

ولی شما بازم به ما سر میزنید دست همتون درد نکه  و همه شما به هر چیزی که میخواهید 

برسید البته چیزی که به نفعتون باشه نه به ضرر

 

نوشته شده در جمعه 11 آبان1386ساعت 17:37 توسط فین فینی| |

با یه دنیا خط های کج و کوله

لباسهای پر چین چروک

میه این یه مد

ولی خوب ............

مردیم از بس دروغ خوردیم

به خورد دیگران دادیم

آخر چه کنیم از دست این مشکلها

من این یار دیرین در انتظار

خسته ایم نیست نایی در کامنت ها

چگون می شود

اینجمله را گفت

وقتی کلمه جایی برایت هم نگذاشت

این همه صبر تحمل به کدامین راه

وقتی نشانی نمیبینی

همچنان

برو ای شاعر

شعر هایت نیست درخور

گه بیایی گه بروی

راه در همه جا هست یکسان

چگونه می توان گذشت از این راه

اگر میدانی تو بگو

راز جواب بی جواب

مثل اینکه خیلی چرت پرت نوشتم نه

جون مولی نظر بدین حداقل میتونید بگید افتضاح بود

ناراحت نمی شم

نوشته شده در سه شنبه 27 شهریور1386ساعت 18:14 توسط فین فینی| |



قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت