گودزیلا پی اچ پی + شعر هایم
شعر , داستان , کد بازی و ترینر ,مقاله ,جک ,مسابقه ,تبلیغات, لینک باکس که در قسمت لینک های روزانه ...
چیزی برای گفتن نداشت چون قلبش احساسی غریب داشت و تجربه ای که آن را تا کنون احساس نکرده بود برای بار دوم نگاهش را بر گرداند ولی انچه دیده بود دیگر آنجا نبود تجربه ای سخت مرد دیگر زنده نبود و شاید هم بود دیگران چنین احساسی داشتند چشم هایش ماهیان سرخ را می نگریست انگار به دوران جوانی سفر کرده بود انوقت ها این کارا دوست داشت حریسانه آب می خورد و به هیچ چیز دیگری فکر نمی کرد او خود را جوان می پنداشت و به فردایی بهتر می اندیشید آری روز روز او بود ....... مجموعه داستانهای هری پاتر یک رشته از داستانهای نوجوانان، نوشتهشده توسط جوآن کتلین رولینگ است که در جهان به طرز گستردهای از آن استقبال شدهاست. مترجم رسمی کتاب های هری پاتر در ایران که توسط شخص خانم رولینگ تایید شده،خانم ویدا اسلامیه و نشر کتابسرای تندیس می باشد. این رشته داستانی شامل هفت داستان میشود که همه ی آنها منتشر شدهاست. در این داستان که اولین داستان هری پاتر است شخصیتها معرفی شده و در عین معرفی اولیه تخیل، داستانی آهنگین و جذاب نقش شدهاست. همانطور که گفته شد این کتاب داستانی آهنگین و جذاب دارد. در ابتدا هری پاتر که نزد خاله و شوهر خاله اش زندگی میکند معرفی میشود ... هری ناگهان میفهمد که یک جادوگر است و لرد ولدمورت در کودکی به خانه آنها حمله کرده و پدر و مادرش را کشته، ولی به طور شگفت انگیزی نتوانسته هری را نابود کند و جادویش به خودش بازگشته است، در نتیجه ولدمور از بین رفته و فقط یک زخم صاعقه مانند بر پیشانی هری گذاشتهاست. هری پاتر و تالار اسرار به غیر از لذت داستانی هیجانی زیبا و ترسهای غیر منتظره میآفریند. بعد از آن به چند نفر حمله میشود و همه به هری پاتر شک میکنند. کسانی که مورد حمله قرار میگیرند خشک میشوند و در این میان با گره گشاییهای گسترده، هری میفهمد که تالار اسرار کجاست و موجودی که این حملات را انجام میدهد یک مار غول پیکر است، در این میان او میفهمد که نا خواسته زبان مارها را میداند. در همان موقع جینی، خواهر رون که بهترین دوست هری است، به تالار اسرار برده میشود و هری و رون، وارد تالار اسرار شده و جینی را نجات میدهند. در پایان مشخص میشود که حملات از طریق دفتر خاطراتی که ولدمورت(تام ریدل) در نوجوانی نوشته انجام میشده است! این داستان جزء جذاب ترین و پر خواننده ترین داستانهای جی کی رولینگ است که مایه هیجان و ترس بر آن قالب است، مایه اصلی داستانی رمز گونه و رمز گشایی گرانهاست و عناصر معمول و نامعمول به طور واضحی با هم مطابقت دارند. در کل از نظر جذابیت، ادبی، هنری و نوشتاری این داستان یکی از شاهکارهای نویسنده میباشد.[نیازمند منبع] هری پاتر و زندانی آزکابان جزء غیر قابل پیش بینی ترین داستانهای رولینگ است که در حالی که با وحشت شروع میشود داستانی هیجانی را دنبال میکند و سرانجام با مایهای از عشق به پایان میرسد. یکی از خواص جالب توجه این داستان اینست که بر خلاف همه داستانهای دیگر هری پاتر دیالوگها نقشی اساسی در آن دارند ، زیرا بیشتر از آنکه داستانی هیجان آور باشد داستانی است با افشای رازهای گوناگون ![نیازمند منبع] هری پاتر و جام آتش شروع یک سری داستانی مجزا اما مربوط است. تا به این جا داستانهای هری پاتر مجزا و جدا از هم بوده و هر کدام به تنهایی قابل فهم بودهاند، اما از این داستان یک سیر پیوسته داستانی شروع میشود که همه داستانها کاملاً با هم در ارتباطند و اسکلت کلی اینگونهاست که لرد ولدمور به بدن فیزیکی خویش باز میگردد و جدالهایی را با هری در پی دارد که سیر صعودی این داستانها تا پایان هفتمین داستان بر این اساس است. وقتی وارد مدرسه میشود میفهمد که مسابقات دورهای سه جادوگر که بین سه مدرسه هاگوارتز، بوباتون و دورمشترانگ (دارمسترانگ) ، انجام میشود ، آن سال در هاگواترز برگزار خواهد شد! شرکت در مسابقه شرط سنی هفده سال دارد و هری نمیتواند شرکت کند. هر کس قصد شرکت در مسابقه دارد، باید نام خود و مدرسه اش را روی کاغذی نوشته و داخل جام آتش بیاندازد! این داستان نیز بیشتر هیجان و در آخر کمی رازگشایی دارد، هری پاتر و محفل ققنوس یک داستان پیوند زنندهاست که بیشتر قصد دارد قضایای داستان جام آتش را به داستان بعدی یعنی پرنس نیمه اصیل پیوند بزند.[نیازمند منبع] کل داستان به این مشغول است که تشکیلاتی سری به نام محفل ققنوس تشکیل شده که بر ضد لرد ولدمورت کار میکند، مدیریت محفل ققنوس را آلبوس دامبلدور بر عهده دارد. دیگر جوانب داستان مبارزه غیر مستقیم هری پاتر و وزارت سحر و جادو را نشان میدهد زیرا وزارت سحر و جادو بازگشت ولدمورت را انکار میکند و مقالاتی ضد هری پاتر و آلبوس دامبلدور در روزنامهها به چاپ میرساند. هری با دامبلدور صحبت میکند و محتوای پیشگویی را میفهمد. پیشگویی از این قرار است که: کسی که میتواند ولدمورت راشکست دهد در پایان ماه ژوئیه به دنیا آمده و والیدینش تا به حال سه بار با ولدمورت مبارزه کرده اند و نشانی مخصوص دارد. او و ولدمورت با حضور هم نمیتوانند زندگی کنند. این داستان داستانی است که سرنوشت داستان هفتم را مشخص میکند. این داستان بیشتر افشای راز است اما مایهای از هیجان را نیز در خود دارد. در ابتدای این داستان هری در حالی که راز زنده ماندن خود را فهمیده بود و مسئولیت سنگینی را متقبل شده بود، در اتاق خود در خانه ی دورسلی منتظر دامبلدور نشسته است. درطول داستان نیز هری به لطف پورفسور اسلاگهورن به راز زنده ماندن ولدمورت پی می برد یعنی از وجود جان پیچ های او باخبر می شود. وی در این داستان به صورت اتفاقی کتابی درسی مربوط به معجون سازی را پیدا می کند که حاوی مطالب جالبی است وبرطبق نوشته های درونش،مطعلق به فردی به نام شاهزاده دورگه می باشد.این کتاب به او کمک زیادی می کند و صد البته موجب ناراحتی هرمیون،شاگرد اول کلاس نیز می شود. در انتهای داستان دامبلدور می میمرد و هری متوجه می شود که کتاب متعلق به اسنیپ است. کتاب هفتم هری پاتر که به تازگی منتشر شده کتابی است که سرنوشت هری پاتر و دیگر شخصیتهای داستان را مشخص میکند.تقریباً نیمی از طرفداران ایرانی هری پاتر کتابی را به عنوان هری پاتر هفت به قلم خود نوشتهاند. مسئله اصلی داستان هری پاتر هفت پیدا کردن جان پیچ های باقی مانده و در نهایت نبرد نهایی با ولدمور است.هری پاتر در این کتاب متوجه می شود که 3 چیز به اسم یادگاران مرگ وجود دارد که صاحب آن ها ارباب مرگ می شود و تصمیم می گیرد به دنبال آن ها نیز برود.در این کتاب با گذشته ی دامبلدور نیز بیشتر آشنا می شویم. هَری پاتِر (به انگلیسی: Harry Potter) نام مجموعهای هفتگانه از رمانهای فانتزی کودکان و نوجوانان است که توسط نویسنده انگلیسی، جوآن کتلین رولینگ نوشته شدهاست. این کتابها به شرح ماجراهای یک جادوگر نوجوان به نام هری پاتر به همراه بهترین دوستانش، رون ویزلی و هرمیون گرنجر، در مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز میپردازند. از زمان انتشار اولین رمان، هری پاتر و سنگ جادو در سال ۱۹۹۷ میلادی، این مجموعه کتابها توانستند به استقبال گسترده و فروش بسیار موفق جهانی دست یابند و تحسین منتقدین را برانگیزند. آثار رولینگ آغازگر ساخت فیلمهای سینمایی، بازیهای رایانهای و بسیاری از کالاهای تجاری دیگر با الهام از این مجموعه شد. تا تاریخ آوریل سال ۲۰۰۷ بیشتر از ۴۰۰ میلیون نسخه از شش کتاب اول این مجموعه به فروش رفت[۱] و این کتابها به بیش از ۶۴ زبان دیگر ترجمه شدهاند.[۲] هفتمین و آخرین کتاب این مجموعه، هری پاتر و یادگاران مرگ، در ۲۱ ژوئیه ۲۰۰۷ به بازار آمد و ناشران رقم فروش اولین نوبت چاپ آنرا فقط در آمریکا، ۱۲ میلیون نسخه اعلام کردهاند.[۳] این موفقیتها، عنوان پردرآمدترین رماننویس تمام دوران را برای رولینگ به ارمغان آورد.[۴] در ایران کتابسرای تندیس نیز این مجموعه را با ترجمه ویدا اسلامیه، که مترجم رسمی تایید شده از طرف خانم رولینگ میباشد، منتشر کردهاست. جوآن رولینگ در کتابهای هری پاتر با تکیه بر نوآوری و تخیل سعی کرده، فضایی متفاوت را ایجاد کند تا بدین طریق بتواند با مخاطبان خود که اکثراً نوجوانان هستند، رابطهای قوی برقرار نماید. این مجموعه در زبان فارسی با این هفت عنوان منتشر شدهاست: کمپانی برادران وارنر تاکنون فیلمهای سینمایی پنج جلد اول از این مجموعه را تولید نموده است که در آنها نقش هری پاتر را دنیِل رَدکلیف بازی میکند. فیلمبرداری هری پاتر و شاهزاده دورگه، ششمین فیلم این سری از ماه سپتامبر ۲۰۰۷ آغاز شده است و انتظار میرود تا در ۲۱ نوامبر ۲۰۰۸ برای اکران در سینماها آماده شود.[۵] خلاصه ساختار کلی داستان بدینگونهاست که هری پاتر پسر یک مادر و پدر جادوگر است که آن دو هنگام یک سالگی او توسط لرد ولدمورت خبیث کشته شدهاند. اما او به دلیلی که هیچکس نمی داند در برابر نفرین مرگبار ولدمورت زنده میماند و این نفرین فقط اثری صاعقه مانند بر پیشانیش به جا می گذارد. هری با خاله و شوهر خالهاش که هیچ کدام جادوگر نیستند و در اصطلاح مشنگ (Muggle) نامیده می شوند، بزرگ میشود و از گذشته خودش اطلاعی ندارد تا این که در سن یازده سالگی وقتی نامه پذیرش از مدرسه علوم و فنون جادوگری هاگوارتز را دریافت میکند متوجه میشود که دنیای دیگری در همین دنیای عادی ما وجود دارد که او در آنجا بسیار مشهور است. چون او «پسری که زنده ماند» است. هر کدام از کتابهای هری پاتر در واقع به ماجراهای یک سال او در دنیای جادوگری و مدرسه محبوبش میپردازد. او در آن مدرسه دوستان خوبی مثل رون ویزلی و هرمیون گرنجر پیدا میکند و همچنین در طی کتابها بیشتر از گذشته خودش آشنا میشود و همواره مورد لطف و حمایت مدیر مدرسه دامبلدور قرار میگیرد. بر اساس یک پیشگویی یا هری باید ولدمورت را از بین ببرد یا ولدمورت باید هری را از پیش رو بردارد و هیچکدام با وجود دیگری قادر به زندگی نخواهند بود و سیر صعودی داستان هم بر همین اساس است و هر دو شخصیت به دنبال از بین بردن یکدیگرند. شاید زمانی که خانم رولینگ شروع به نوشتن اولین کتابش هری پاتر و سنگ جادو نمود، تصور نمیکرد نگارش این رمان تخیلی نوجوانان، برای او شهرتی جهانی و ثروتی غیر قابل تصور به ارمغان آورد. ایده هری برای اولین بار به طور ناگهانی در سال ۱۹۹۰ در قطار پرازدحام مسیر شهر منچستر به لندن، به ذهن رولینگ راه یافت. او در وبگاه خود، این تجربه را اینگونه بیان میدارد:[۶] کتاب هری پاتر و سنگ جادو در سال ۱۹۹۵ تکمیل شد و دست نوشته آن برای یافتن یک ناشر، توسط رولینگ به چند واسطه سپرده شد. دومین کارگزار، کریستوفر لیتل، پذیرفت تا آنرا به انتشارات بلومزبری بفرستد. بعد از آنکه هشت ناشر درخواست چاپ آنرا رد کردند، بلومزبری برای انتشار کتاب، مبلغ ۲۵۰۰ پوند را به عنوان پیش پرداخت به رولینگ اهدا نمود.[۷] ... در اوایل انتشار مجموعه هری پاتر، اکثر نظرات انتقادی در مورد آن با دیدگاهی بسیار مثبت نوشته میشد که این نوشته ها به افزایش خوانندگان آن کمک زیادی کرد. روزنامه های مطرح بریتانیا از اولین جلد مجموعه هری پاتر و سنگ جادو تحسین بسیاری به عمل آوردند: روزنامه میل آن ساندی در مورد آن اینگونه اظهار نظر کرد "تخیلی ترین آغاز از زمان رولد دال" و گاردین آنرا رمانی " با ساختار قوی که از هوشی مبدعانه مایه می گیرد" نامید و اسکاتزمن از آن به عنوان رمانی " دارای شرایط لازم برای کلاسیک شدن" یاد کرد. اما هنگام انتشار جلد پنجم، هری پاتر و محفل ققنوس ، انتقادات جدی تر از طرف منتقدان مطرح صورت گرفت. استاد دانشگاه ییل، محقق و منتقد ادبی، هارولد بلوم با گفتن اینکه " ذهن رولینگ آنقدر اسیر کلیشه ها و صنایع مرده است که هیچ سبک نوشتاری دیگری ندارد" اتنقادات تندی را بر علیه او به پا کرد. آ.س.بایِت در مقاله ای در ستون شخصی خود در نیویورک تایمز نوشت که دنیای رولینگ " دنیایی ثانوی است که از موتیف هایی مشتق از تکه های تشکیل دهنده انواع مختلف ادبیات کودک هوشمندانه وصله پینه و سرهمبندی شده... و برای کسانیکه زندگی تخیلی آنها از کارتونهای تلویزیونی، دنیاهای آینه ای تملق گویانه ی مبالغه آمیز (بیشتر هیجان انگیز تا تهدیدکننده)، سریالهای واقعنما و شایعات افراد مشهور فراتر نمی رود، نوشته شده است. انتونی هولدن، منتقد ادبی، در روزنامه ی آبزرور در مورد تجربه ی داوری هری پاتر و زندانی آزکابان برای جایزه سال 1999 ویتبرد نوشت. نظر کلی او به این سری کتابها بسیار منفی بود: " حماسه پاتر اساساً قهرمان سازانه، بسیار محافظه کار، زیادی تقلیدی و به طور افسرده کننده ای برای یک بریتانیایی قدیمی نوستالژیک است" او همچنین از یک " سبک نوشتاری غیر تخیلی و غیر دستوری" صحبت می کند.
درباره نويسنده : يارعلي پورمقدم در 10 ارديبهشت 1330 در مسجد سليمان متولد شد. از اين نويسنده تا كنون هفت كتاب در زمينه ي نمايشنامه و داستان منتشر شده است: "آه اسفنديار مغموم- 1356"، "آينه مينا آينه - 1357"، "اي داغم سي روئين تن - 1367"، "گنه گنه هاي زرد - 1369"، "حوالي كافه شوكا - 1378"، "يادداشت هاي يك قهوه چي -1379" و "يادداشت هاي يك اسب - 1380" هفت خان رستم كنون زين سپس هفتخوان آورم سخن هاي نغز و جوان آورم (فردوسي) ... نرد با خامدست مي بازي يا ايمون اضافه داري كه باز مثل ديشب همين مجال، هي ادبوس ادبوس مي كني؟ آخه گردن دوك تو كجا قمه قمه كشي ديده اي كه حالا آهوي دشت مي بخشي كه اگه يه چقوكش به هفت اقليمه، اشكبوسه و بس، علا گنگه پدر سگ؟ تا به عزت خودتي پاسورهاتو در بيار ورقي بزنيم، كم گز و گوز بكن. مي گم ترا به همين ماه دو هفته، بچه اي يا بالا خونه ات را داده اي اجاره كه همين كلپتره ها را مي گي؟ اگه عمارت دنيا از خشت پخته بود و فلك كژ به پرگار نمي نهاد كه پدرداري مثل مو نبايد ناطور اين چاه شماره يك ويليام دارسي باشه و از سرشب تا چاك روز بگرده و شيت و شات كنه. اون زمان كه چرخ عمرم سه دهسال گشته بود و كباب از مازه ي شير مي خوردم و نقش نعلم به سنگ چخماق مي نشست و گرز كه مي جنبوندم، خون تا خود زانو قل قل مي كرد، اشكبوس تو كجا بودي كه به چرم خاقان چين بدوزمش تا يه وقت دم چك و نهيبم، دست به جيب و چقو نبره؟ چنان بود يك چند و اكنون چنين عرض دارم: يه غروب كه بهشت پيش چشمم خوار بود و خورده بودم تا اينجا، لول از لعل و پياله از كافه سوكياس چارمحالي زدم بيرون و افتاده بودم به دراز ره شط و «فلك ناز» مي خوندم كه ديدم طيب اهواز چي گرازي كه ندونه تله پيش پاشه، گردن به تكبر گرفته و داره مي آد. گفتم: بار حق سبحان الله اگه همين شتر فحل بشينه سر سينه يكي، تا يه طاس از خونش نخوره، نگمونم بواز مرگش برداره كه ديدم مثل گلميخي برابرمه و خون چي قطره چكون ز شاخ سبيلش چكه مي كنه. از لفظ سرد و چين ابروش فهميدم كه دنبال بلوا مي گرده. گفتم: نه تو شير جنگي نه من گوردشت بدينگونه بر ما نشايد گذشت گفت: اگر با تو يك پشه كين آورد زتختت به روي زمين آورد گفتم: مرا تخت زين باشد و تاج، ترگ قبا جوشن و دل نهاده به مرگ گفت: راست مي گي نه دروغ، دكمه هاي شلوارت چرا بازه، آدم بدمست؟ يه رگ غيرتي دارم كه همينجا پشت گوشمه كه اگه شروع كرد به تك و پوك، ديگه نه جناغ پلنگ مي شناسم و نه كام نهنگ و اشكبوس كه هيچ، شغاد آهنين قبا هم كه باشه و مو اسير چاه، تا به درخت ندوزمش ولش نمي كنم. گفتم گفتي چه؟ گفت گفتم چمچاره و دست يازيد به قمه. رگ پشت گوش افتاد به بيقراري و نفهميدم كي دستم رفت به ضامندارم كه سه تيغه داشت و دكمه شو كه مي زدي، سه خنجر هندي ازش مي جست بيرون و زدم پي و بيخ و پيوند طيب اهواز را بريدم و چي گوشت قربوني بهرش كردم پيش دال و كفتار و برگشتم منزل و سي توشه ره، دار و ندارمو كه دو تخته قالي جوشقوني و يه دست آفتابه لگن كار بروجرد و دو تا آينه ي سي و دو گره ي دور ورشو و يه شعله چراغ پايه مرمر انبار بلور بود، نهادم به كول و بردم بازار شوشتريها فروختم به بيست يا اي خدا، بيست و پنج دينار كويتي و زين بستم به آهو طرف خرمشهر و جهاز برباد بي جهت راندم (از حالا دغلبازي در نيار علاگنگه، قشنگ برشون بزن!) خروسخون به خاك كويت رسيديم جايي كه روبرومون نخلستون بود. ناخدا كه يه بغدادي لوچ بود، حكم كرد همينجا بزن به آب. يه «خدايا به اميد تويي» گفتم و از خوف كوسه ها به كردار قزل آلا شنا كردم تا نخلزار. يه روز و يه چارك، بي ساز و برگ به برهوتي كه ديار بش واديدار نبود، پا كوفتم و سي سد رمق، جاي فطير و تره ي جويبار، نخاله با گل مي سرشتم كه ديدم يه جيب ارتشي داره از غبار مي آد. دور تا دورم چي كف دست، نه اشكفتي بود و نه خندقي. قلبم چي دهل گرومبا گرومب مي كرد و گفتم همين الانه كه OFF مي كنه. از لابدي دمر افتادم به خاك و چشمامو بستم تا بلكه خدا خودش يه عاقبت خيري بنه پيش پام. شرطه ها رسيدند و شاد از بيداد، چي بيژني كه بيفته به چاه منيژه، بردنم به زندان شهر احمدي. زندان؟ بگو لونه ي سگ. يه هفته گذشت. شد دو هفته. خدايا اين هفته ي سومه كه اسيرم به اين ديار عرب، يه شب كه چي سنگ خوابيده بودم، خواب ديدم: آبدارباشي ام به Guest House و مديرش يه امركايي نحسه كه حرام كلام خوشگوار به لحنش نمي گرده و از بس شكارچي ناحقيه كه گمونم دين و گناه پازنهايي كه كشته بود و مو نبودم كه بزنم سر دستش، بعدها، سر يكي ز پسراشو به همين جنگ ويتنام داده بود به باد. يه روز اومد گفت: مستر مهرعلي، هيشكي مي گن چي شما GOOD اين ولايت را چي كف دست نمي شناسه. گفتم: خاب بفرما فرمايشت چنه؟ گفت: من مي خوام GO شكار پازن. نشستم پشت رل و راندم سمت ايذه و از پيچ يه پيچ كه دادم دست شاگرد، يه پازن برنا ديدم كه چي سيمرغي به ستيغه. دنده هوايي زدم و جيب چي پركاه كه ور باد بيفته، از جاده مالرو كشيد بالا تا رسيديم به صخره ي نامسكون. تيررس، چشم نهاديم به مگسك و پيش كه بزنيم پس سر گلنگدن، مو كه جلودار بودم، ديدم نخجير خنديد ـ اي امان غش غش بزكوهي ديدن داره ـ بالفور تفنگمو انداختم به خاك و برگشتم طرف كلارك و زدم سر دستش كه تفنگش افتاد و گفتم: هي خارجي پدرسگ، كي ديده و شنيده كه شكارچي تير بندازه به پازني كه مي خنده؟ با غيظ گفت: NO GOOD كار شما مهرعلي، NO GOOD. گفتم: مي ذاشتم بكشيش و تا هفت نسل پشت و بر پشتت آواره مي شد، GOOD بود، مردكه؟ او يكي گفت و مو يكي كه ديدم پازن سر به سرازيري نهاد و روبرو كلارك كه رسيد چي رخش سر دو پا شد و زد زير شيهه. خارجي زترس، دست برد كه تفنگ را از زمين برداره كه پا نهادم سر قنداق و سينه دادم پيش كه: به خرما چه يازي چو ترسي زخار بزوهمون كوه و كمر كه ديدند اين مرام، امين به خائن نمي فروشه، به امر بار حق سبحان الله بز مامور شد بياد پاهامو ببوسه و پيش كه برگرده دشتگل، پدر مرحوم ته گوشم بنگ كنه: اين خواب خير را آوردم به خوابت و تعبيرش يعني: مهرعلي رونت بريده يا زندان شهر احمدي از فلك الافلاك سركشيده تره كه دست نهاده اي رو دست؟ از خواب كه پريدم ديدم ظلمت غليظه و يه بهر و نيم هم از شبگار گذشته و نگهبانها دارند درها را با قفلهاي سه مني آكبند مي كنند. باز خودمو زدم به خواب و گذاشتم تا خوب مست خروپف شدند. بعد يواش دست بردم به ريش كوسه م و تارمويي كندم و انداختمش به قفل و اوراقش كردم و اخير كه اومدم تا از در حياط زندان بزنم صحرا عربستون، به صداي قيژوقاژ لولا، يه هنگ شرطه عين لشكر اسكندر نهادند دنبالم و بوي باروت تا صد فرسخ بال گرفت. به تاريكي چي گربه از نخلي رفتم بالا و تا قشون شرطه نااميد برنگشتند زندان، همونجا موندم به كمين (سور يكي، علاگنگه پدرسگ!) ماه به خط الراس بود كه اومدم پائين و افتادم به كوره راهي و صبح صالحين رسيدم بيشه اي كه پرتاپرش يوز و باز بود. چي روزه دار كه به طلعت هلال و تشنه به آب زلال، غزالي ديدم كه وسمه و عناب و بزك كرده، داشت از سرچشمه برمي گشت و تا ديدم رنگ به نگارش نموند و پشتا پشت رفت. گفتم: سي چه لپ انار، رنگ ليمو شد، رودم؟ گفت: جلوتر نياي كه خودمو مي كشم، همينجا. گفتم: مي ترسي بخورمت يا بكمشت، مادينه؟ اومد پاپس تر بذاره كه افتاد و نشست و زد زير طره: چطور دلت مي آد سرمو ز پشت ببري به همين گرگ و ميش خوش، كافر؟ گفتم: تو اول بذار خوب پوز بذارم به سبوت تا زتشنگي در نگشته ام، باقيش با خودم. گفت: بي اسب و ساز و بنه از كجا مي آي، تشنه لب؟ گفتم: از اشرق تا مشرق دل به رهنت نهادم، بي بي. گفت: چه نامت باشه؟ گفتم: نعل پوزارت، مهرعلي عيار. چي ملكه ي ممالك تيسفون، قري به شليته داد و با ناز و نشاط دست آورد سي كوزه ي پتي. گفتم: دستكم بذار برات پرش كنم، ظالم. نقش از چادر شرم گرفت و «صاحب اختياري» گفت كه هوش و توشم رفت و تا بيام به انجام سر بخارونم كوزه لب به لب شد و وق وق يه گروهان سگ تازي از دور اومد. گره بربند زره سفت كردم و گوش خوابوندم به زمين و فهميدم كه شرطه ها به رسم شبيخون، رخ به ره بريده گذاشته اند و ديگه نه اين تنگنا محل درنگه و نه شهر سمنگان رباط سي رستم. يه بازوبند جد اندر جدي داشتم كه بي دروغ، سه سير اشرفي بش جرنگ جرنگ مي كرد. گفتم: اگه تخم رنجم نر بود، اينو ببند به بازوش و اسمشو بذار مهراب. چشماي زن عرب شد جيحون و بازوبندمو بوسيد و نهادش به ليفه و بانگ شيون را گذاشت به همون صحرا صحرا. گفتم: اي زني كه نمي دونم چه نامته، چرا نقش به اشك و خاك، شوخگن مي كني؟ گفت: بي شيريني خورون، مي خواي بذاري بري، خداشناس؟ گفتم: ز رفتن كه بايد برم ولي يه روز برمي گردم، اگه خدا زندگي داد. گفت: پس به پسرعموم شو نكنم؟ گفتم: زمهره پدرم نيستم اگه بعد از تو، فراش به كوشك بيارم، تهمينه. تا سرپا دستي نقش هم ببوسيم، قشون رسيده بود... بگير تا دم همين MAIN OFFICE. چي باد سر و ته كردم سمت شط و از ترس اينكه فشنگي نخوره به ملاجم، زير آبي اومدم و اومدم و اومدم كه ديگه نفسم داشت خلاص مي شد. سراوردم بالا تا دم چاق كنم كه ديدم هيهات، زير پل اهوازم و صدو ده پونزده شونزده تا پاسبون بالاسرم منتظرند كه به جرم قتل طيب اهواز بگيرند ببرند تحويل دادگاه آستانداري پاسگاه حميديه بدهند. اما چه كردم؟ دادم سه تا وكيل نمره يك از پايتخت كرايه كردند آوردند برام. روز محكمه ـ اي به قربون مرام هر چي تهرانيه ـ وكيلام چي پروانه دورم چهچه مي زدند. يكي رفت يه دست كباب مخصوص با ريحون و دوتا فانتا سرد، از پول خودش خريد نهاد واپيشم. يكي سيگار كون پنبه اي تش كرد نهاد گوش لبم. يكي بادم مي زد. رئيس دادگاه كه خط يه چقو چپ صورتش بود با چكش كوفت روي ميز و گفت: اي حضرات، نظر به اينكه در تاريخ فلان، مهرعلي تف كرده به گرز ده مني و زده طيب اهواز را به هونگ كوبيده فلذا، دادگاه براش حكم به اعدام مي ده و لاغير. تا گفت «اعدام»، وكيلام دست بردند به جيب كه يه خط هم طرف راستش بندازند و پاسبونها هم ريختند وسط كه جلو تهرانيها را بگيرند. گفتم: بشينين بي حرف بشينين. وكيل الوكلا وكيلام گفت: اين اندوه مي گه اعدام، انوقت تو مي گي بشينيم بي حرف، سركار سرهنگ مهرعلي؟ گفتم: بشين خودم مي خوام حرف بزنم. از رئيس تا مرئوس بگير تا پاسبونهايي كه دور تا دور محكمه ايستاده بودند، لام تا كام نشستند بي حرف. رئيس دادگاه گفت: پس چته چپ چپ نگام مي كني، مهرعلي؟ گفتم: جوري محكومت بكنم كه پاگون سبزهات هم بگن: نازشستت مهرعلي. بعد رو كردم به يكايك پاسبونها و پرسيدم هي آقاي سركار؟ گفتند: بله. گفتم كي تون ديده مو بزنم طيب اهواز را بكشم؟ اين گفت نه. اون گفت ايضاً. سومي خير. چارمي NOTING. پنجمي، ششمي تا آخري گفتند: نه والله ما هم نديديم. برگشتم طرف رئيس دادگاه رودررو. گفتم: تو كه راي به تأديب مي دي، خودت با چشما خودت ديدي مهرعلي طيب اهواز را بكشه؟ گفت: مگه حكماً مو بايد ببينم؟ گفتم: تو نبايد ببيني؟ گفت: نه. گفتم: تو كه نه خودت ديده اي نه تفنگچيات، خوشه سر بيگناه بره بالا دار؟ گفت: نه. گفتم: آدميزادي كه اخير بالينش مزاره و ميراثش چلوار، خوبه حكم نامربوطه بده؟ گفت: البته نه. گفتم: نه و هرگز نه؟ گفت: نه. گفتم: يه چيزي بگم، نمي گي نه و هرگز نه؟ گفت: نه. گفتم: پس خودت كشتيش و خودت كشتيش و خودت كشتيش. پاسبونها كه گفتند «ناز شستت مهرعلي» رئيس دادگاه دو پا داشت و دو تا هم قرض كرد و زد به چاك محبت. سه راه جنديشابور رسيدند بش و با كلاه بوقي كشوندنش به ميدون تير. بين راه، زن و بچه اش افتادند به خاكپام كه «هي مهرعلي، واگذارمون كن به دو دست بريده ي ابوالفضل رضايت بده، هي مهرعلي دخيل دخيل مهرعلي» دل صاف و نازكم زير بار نرفت كه رخ به آتشي نشوره. امربر فرستادم دنبال ملا حفيظ كاتب و دادم دستعهدي بنويسه كه شخص رئيس دادگاه ملزم باشد راس هر چل و پنج تابستان به چل و پنج تابستوني، سه راس قوچ كدخداپسند و سه ميش پا به ماه، جاي خونبها، ببره بده دم منزل مادر طيب اهواز و امروز و فردا، فردا بازار قيامت، چنانچه عذر آورد، اين دستخط در حكم كاغذ جلبش ... خدا خوب كر و لالت كرده، دولو خوشكله با هشت مي ورداري، قرمدنگ؟ بذارش جا كه بختت به مشتمه و هفت خاج هم خودمم، علاگنگه پدرسگ: پياده مرا زان فرستاد طوس كه تا اسب بستانم از اشكبوس باز بايست سفرها كرد تا به اعماق روح و جان آدميت پي برد من نمي دانم كه به كدامين ره سفر كرده ام و من نمي دانم اي يار تو با من بگو وسعت اين راه را كه تو فقط مي داني كلام زندگي بخش اميد را برايم بخوان نداي روح بخشت را كه صداي تو دلگرم ترين صدا هاست با من باش اي دوست كه با تو جان گرفتم بي تو بي جانم اي مسافر اي رهنما مرا به مقصد حقيقي راهنمايي كن تا به سر منزلت عبدي راه يابم و از اين همه درد و رنج خلاص شوم و تو تنها مي داني كه من چه رنجهايي را تحمل نموده ام تا به تو برسم مرا ياري ام ده كه از اين همه امتحانات سر افراز بيرون آيم اي آنكه تمام هستي از اوست به من ياري ده تا در هركجا كه هستم تورا و فقط تورا به ياد آورم و از تو غافل نشوم با آن كه ميدانم گنه كارم ولي تو بزرگواري مرا ببخش زندگی در عالم روح داستان کوتاه ۲ صبح 12 فروردين سال 1389 از خاب بيدار شدم مثل هميشه صورت خودو رو شستم دلم مثل هميشه شور ميزد الان چند روزي بود كه به همين منوال مي گذشت ولي نمي دانستم براي چي انگار هروقت به سراغم مي آمد تا اتفاقي نمي افتاد دل من آروم نمي شد و بيشتر اتفاقات براي خودم بود نمي دانستم بايد چه كار كنم همه جا ساكت بود (راستي يادم رفت اين شخص رو معرفي كنم اين شخص به نام سيامك بود .... ) به سمت محل كار خود رفتم طبق معمول چن سلام و كارت ورود را كشيدم هنوز تو دلم مي گفت امروز روز خوبي نيست و نمي دانم چرا به اطاق خودم رفتم با همكارم دست دادم و شروع به كار كردم با ديدن يك مزاحم حالم بدتر شد انگار همكار اين رو فهميده بود كه من از چيزي نگرانم ولي به روي خود نياورد من در حال كار با كامپيوتر بودم و در حال ثبت پرونده ها اين شخص هميشه مرا ناراحت مي كرد از اين كه هر روز من تكراري شده بود ناراحت بودم از كارم خسته شده بودم از طرف ديگه دوستي كه دنبالش بودم رو تا به حال پيدا نكرده بودم همه دوستانم يه جورايي من ترك مي كردن و شايد به خاطر رفتار من بود ولي تا به حال دوست واقعي خود را پيدا نكرده بودم بعضي از اين آدما به خاطر بدست اوردن مقام حتي حاظر بودن رفيق خودشونو بفروشن اونم مثل خيار بلاخره ساعت كاري تمام شد اما كارفرما گفت به علت كار زياد بايد بمانم من خسته بودم نه خسته جسمي بلكه خسته روحي بعد از انجام چند كار مزخرف به سمت خونه رفتم به زندگي فكر مي كردم ناراحت از زندگي نمي دونستم چگونه مي شد راحت شد خيلي خسه بودم كه يه هو اتفاقي كه نبايد مي افتاد ... افتاد يه هو ديدم يه ماشين داره به سمت من مي آيد يه هو درد شديدي تمام بدن مرا گرفت بعد از چند لحظه در يك خانه دار شدم اول فكر كردم كه يك خاب بيشتر نبوده اما انگار همه چي تغيير كرده بود حتي وجودم و جسم من تغير كرده بود انگار تازه به دنيا آمده بودم احساس جالبي بود نمي دانستم چگونه چنين اتفاقي افتاده بود خيال كردم دارم خاب مي بينم خودم زدمولي بيدار نشدم بلاخره قبول كردم كه خواب ني ستم تو خونه رو گشتم كسي نبود تنهاي تنها هر چي صدا كردم پدر مادر هيچ صدايي نيامد توخونه بجر يك صندلي چيز ديگه اي نبود ترسيده بودم و گرسنه و تشنه چيزي براي خوردن نبود انگار بيماري محلكي در اين شهر آمده بود كه هيچ كسي در اينجا نبود شهر روگشتم تا شايد چيزي پيدا كنم اما چيزي نبود هيچ چيز حتي يك برگ كاغذ بلاخره يك تابلو پيدا كردم كه روش نوشته بود خروج به سمت ما چندين روز راه رفتم چندين بار افتادم و استراحت كردم از خيلي گرسنه بودم ولي چيزي به من اميد مي داد دو باره به راه رفتم نمي دانم چند روز در راه بودم و آخر سر به يك مكان رسيدم كه اسم آنجا ميعاد گاه نام گذاري شده بود كه چندين راه داشت حدود هفت راه داشت كه جلوي پنج راه آن نوشته بود عاقلان وارد نشوند كه اين همان جهنم است سه ره ديگر با چنين نام هايي نام گذاري شده بود شهر سايه ها شهر ماه شهر خورشيد يك نفر كه به نظر آشنا مي آمد گفت اي مرد به شهر خورشيد برو نا شايد رستگار شوي من به حرف مرد گوش كردم و مرد گفت مواظب باش كه در جايي نخوابی كه اگه بخوابي راه رو گم مي كني با خستگي فراوان به راهم ادامه دادم بعد از دو روز خسته شده بودم ايستادم تا كمي استراحت كنم ولي نشد نزديك بود خوابم ببرد اما باز يك چيز به من اميد مي داد بعد از چند روز ديگر كه خود را به زور به محلي رساندم كه مي گفتن شهر خورشيد اما باز در آن شهر چيزي براي خوردن نبود از تشنه گي در حال مرگ بودم كه ياد امام حسين افتادم كه جگونه تشنگي را تحمل نمودند كه در يك لحظه مقداري از تشنگي من رفع گرديد درشهر خورشيد سه راه وجود داشت آسمان – زمين - نهايي در همين لحظه يك نفر ديدم عین راهنماي قبلي اون گفت كه من بايد به راه آسمان بروم من راه افتادم بعد از چند روز در خواب آن مرد كه به من كمك كرده بود را ديدم كه به من گفت به حرف اونا گوش نكن برو به سرزمين نهايي در همين لحظه بود كه بي دارشدم ديدم كه دارن نقشه مي كشن كه هنگام من نشسته بودم رفتار اونا را بررسي كردم و به سرعت فرار كردم كه يك نفر مرا تعقيب كرد اما نمي دانم چه شد كه دست از تعقيب برداشت من به سمت سرزمين نهايي راه افتادم خيلي خسته بودم بلاخره به شهر نهايي رسيدم ان نفر را ديدم از او پرسيدم جريان از چه خبر است چرا اينجا هيچ كسي نيست گفت اين دنيايي است كه تو براي خودت درست كرده اي پرسيدم پس تو كه هستي گفت من خود تو هستم من خوبي هاي تو و اون كه تورا به بي راه مي كشانبدي هاي تو بود و فعلاً معلوم نيست كه تو چقدر در اين حالت در اين جا مي ماني حال بيا اين آب رو بخور ....... بعد از اينكه آب رو خوردم خودم رو در كنار خانواده ديدم گفتم اينجا كجاست گفتن بيمارستان گفت براي چي گفت دو روز پيش تصادف كرده بودي دكترا از تو قطع اميد كرده بودن يعني واقعاً مرده بودي مي خواست تحويل سرد خونه بدن كه خدا به تو رحم كرد و به هوش اومدي بعد از چند روز من داستان را براي اونا تعريف كردم كه خانواده ام گفتن اولش كه تو كما بودي بعضي از اين اسمارو شنيده بوديم .......... اين را مي نويسم كه هميشه به ياد اونكه مارو به اين دنيا اورد باشيم و از نعمت هاش شكر گذار باشيم ![]()
![]()
از ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد
فهرست مندرجات
[نهفتن][ویرایش] هری پاتر و سنگ کیمیا/جادوگر (سنگ جادو)
هری پاتر در این داستان وارد دنیای دیگری شده و با افراد جدید دوست میشود که این مقدمه داستانهای بعدی را شکل میدهد.[ویرایش] خلاصه داستان
هری در این داستان با رون ویزلی و هرمیون گرنجر دوست میشود و ماجراهایی را در پی میگیرد . او میفهمد که سنگ جادو که یک وسیله جاودانه شدن است و عمر جاودانه میبخشد در هاگوارتز، مدرسه جادوگری هری پاتر مخفی شدهاست . او به معلم درس معجونها شک میکند که دنبال آن سنگ است و شبی بالاخره با کمک دوستانش از بزرگترین سدهای دفاعی جادویی جهان رد شده و به سنگ جادو میرسد. اما در کمال تعجب میفهمد که فردی که در آن جا به دنبال سنگ است استاد دیگری است که تحت کنترل ولدمورت در آمدهاست. آنها نبرد کوچکی میکنند و سر انجام ولدمورت نابود میشود.
هری در پایان میفهمد که دلیل اینکه در کودکی از طلسم ولدمورت نجات یافته اینست که مادرش خود را فدای او کرده و با به وجود آوردن جادویی باستانی به نام جادوی عشق ولدمورت را شکست دادهاست. اما ولدمورت از بین نرفته و دوباره بازگشته و این بار هم معلوم نیست که از بین رفته باشد![ویرایش] هری پاتر و تالار اسرار (حفره ی اسرارآمیز)
[ویرایش] خلاصه داستان
داستان از جایی آغاز میشود که هری پاتر سال اول تحصیلی خود را در مدرسه جادوگری هاگوارتز پشت سر گذارده و در تابستان به سر میبرد. او جنی خانگی را میبیند که به او هشدار میدهد که این سال را به مدرسه نرود. بعد از آن با سه نفر از دوستانش که با ماشینی پرنده به دنبالش آمدهاند از دست خاله و شوهر خاله بد خلقش فرار میکند و به خانه دوستش میرود.
بعد از اینکه وارد سال تحصیلی میشود اتفاقات عجیبی میافتد، گربه سرایدار با طلسمي خطرناك بيهوش مي شود و با خون نوشتههایی بر دیوارها حک میشود مبنی بر آن که: تالار اسرار گشوده شدهاست.[ویرایش] مایه داستان
[ویرایش] هری پاتر و زندانی آزکابان
[ویرایش] متن عنوان
[ویرایش] خلاصه داستان
بعد از اینکه عمه مارج وارد خانه خاله هری پاتر میشود با هری درگیری پیدا میکند و هری نا خواسته باعث اتفاق نا خوش آیندی میشود: عمه مارج باد شده و مانند بادکنکی به هوا میرود.
هری از خانه فرار میکند و منتظر اظهارنامه وزارت جادو میشود زیرا انجام جادو برای افراد زیر هفده سال ممنوع است و هری فقط ۱۳ سال سن دارد. اما او سر انجام میفهمد که سیریوس بلک کسی بوده که پدر و مادرش را به ولدمورت فروخته و اکنون از زندان فرار کرده و حالا دنبال اوست و به همین دلیل وزارت برای او حکم اخراج نمیفرستد تا بتواند در مدرسه هاگوارتز در امان باشد!
هری در سالی سخت قرار دارد که همواره باید مواظب باشد که مورد حمله سیریوس بلک قرار نگیرد. اما در پایان مشخص میشود که سیریوس بلک پدر خوانده اوست و دوست صمیمی پدرش و کسی که پدرش را به ولدمورت لو داده پیرپتی گرو بوده که خودش را به شکل موشی در آورده بوده و از قضا موش خانگی رون ویزلی بهترین دوست هری بودهاست. اما درست وقتی که همه چیز درست میشود و سیریوس موش را به شکل عادی برمیگرداند و همه به اینکه به وسیله او بی گناهی سیریوس را ثابت کنند امیدوار میشوند همه چیز نقش بر آب شده و پیر پتی گرو فرار میکند. بعد از اینکه سیریوس دوباره زندانی میشود هری و هرمیون گرنجر ، دوست صمیمی او، به گذشته بازگشته و سیریوس را نجات میدهند و او را فراری میدهند . همچنین هری با موجوداتی به نام دیوانهساز مبارزه میکند. در نهایت سیریوس بلک فرار کرده و هری به مدرسه باز میگردد.[ویرایش] دیالوگها
[ویرایش] هری پاتر و جام آتش
در این داستان هیجان نقش اول را دارد، بر خلاف داستان اول هری پاتر داستانی آهنگین و قابل پیش بینی نیست، مانند داستان دوم وحشت نقش اصلی را در آن بازی نمیکند و بر خلاف داستان سوم دیالوگها تقریباً هیچ نقشی در آن ندارند اما، این داستان هیجان را به همراه میآورد و هری پاتر را بسیار قوی تر از آنچه بود نشان میدهد. در واقع جی کی رولینگ قصد دارد بزرگ شدن هری پاتر را به نمایش بکشد.[نیازمند منبع][ویرایش] خلاصه داستان
روز انتخاب شرکت کنندگان، جام آتش نام سه نفر را از سه مدرسه به بیرون پرت میکند و این نشانه این است که آن سه نفر برای مسابقه انتخاب شدهاست، اما ناگهان نام هری نیز از جام بیرون میآید و همه با او دشمنی پیدا میکنند، حتی بهترین دوستش : رون!
هری مجبور به شرکت در مسابقه میشود و در مرحله اول با اژدها روبرو میشود، در مرحله دوم ضمن اینکه در دریا رفته و دوستش را از چنگ موجودات دریایی نجات میدهد خواهر یکی از شرکت کنندگان را نیز نجات میدهد و این باعث میشود که امتیازاتش بالا برود. مرحله سوم هزارتویی است که باید به مرکز آن رسید. هری موفق میشود به همراه شرکت کننده دیگر هاگوارتز، سدریک دیگوری ، به جام برسند، اما وقتی آن دو جام را لمس میکنند به مکان دیگری منتقل شده و فرود میآیند.
در آنجا هری شاهد بازگشتن ولدمورت به بدن فیزیکیش است و سدریک نیز کشته میشود. هری و ولدمورت با هم دوئل میکنند و هری موفق به فرار میشود و به هاگوارتز باز میگردد !
وقتی باز میگردد و همه در فکر مرگ سدریک هستند، معلم درس دفاع در برابر جادوی سیاه او را به دفترش میبرد و برایش میگوید که او معلم این درس یعنی مودی چشم باباقوری نیست، بلکه مرگ خواری است که خود را به شکل مودی در آورده، او نام هری را داخل جام آتش انداخته و او بوده که غیر مستقیم کمک میکرده تا هری در مسابقه سه جادوگر پیروز شود. اما قرار بوده که هری به دست ولدمورت کشته شود ولی هری موفق به فرار شده و به همین دلیل مودی قلابی قصد کشتنش را میکند. اما همان موقع مدیر مدرسه میرسد و همه چیز به خوبی و خوشی به پایان میرسد![ویرایش] هری پاتر و محفل ققنوس
[ویرایش] خلاصه داستان
هری پاتر تابستان سختی را پشت سر گذاشتهاست، او از لرد ولدمورت و کارهای اخیرش کاملاً بی خبر بودهاست. روزی که او با پسر خاله غیر جادوگرش دعوا میکند دیوانهسازها که نگهبانان زندان آزکابان هستند پیدا میشوند و به آنها حمله میکنند و هری آنها را با جادو فراری میدهد.
اما هری به دلیل اینکه قبل ۱۷ سالگی از جادو استفاده کرده توسط وزارت سحر و جادو به دادگاه احضار میشود. او سرانجام تبرئه شده وبه مدرسه میرود. معلم جدیدی امسال به مدرسه آمده که بسیار سختگیر است.
هری خوابهایی میبیند که همه به واقعیت تبدیل میشود. او در واقع با ذهن ولدمورت در ارتباط است و احساسات او را درک میکند و زمانهایی که خواب است تمام اتفاقاتی را که او انجام می دهد و یا میبیند از چشم خود ولدمورت شاهد است.
سر انجام او خوابی میبیند که سیریوس بلک پدر خوانده اش اسیر ولدمورت است و به همین دلیل به مکانی که در خواب دیده، که جایی در وزارت سحر و جادو است، میرود. دوستانش هم با او میآیند اما مشخص میشود که ولدمورت او را فریب داده تا او به وزارت سحرو جادو بیاید و گویی که پیشگویی هری و ولدمورت در آن نوشته شده را بیابد. هری اسیر مرگخواران میشود و پس از کمی مبارزه اعضای محفل ققنوس فرا میرسند.
سر انجام گوی پیشگویی میشکند و کسی پیشگویی را نمیفهمد ... دامبلدور با ولدمورت مبارزه میکند و هری به هاگوارتز باز میگردد.
هری به خانه میرود تا در آرامش با این مسئله بزرگ کنار بیاید که تنها کسی که میتواند بزرگترین جادوگر سیاه هزاره اخیر را از بین ببرد خود اوست.[ویرایش] هری پاتر و پرنس نیمه اصیل (شاهزاده ی دورگه)
[ویرایش] خلاصه داستان
[ویرایش] هری پاتر و یادگاران مرگ
[ویرایش] جستارهای وابسته
[ویرایش] منابع
[ویرایش] پیوند به بیرون
[نهفتن]
عنوانها
شخصیتها
جهان
مرتبط
داستانهای دیگر
![]()
از ویکیپدیا، دانشنامهٔ آزاد
هری پاتر
نویسنده
جی کی رولینگ
زبان
انگلیسی
سبک
فانتزی
ناشر
Bloomsbury Publishing
Scholastic Publishing
Raincoast Books
Allen & Unwin
کتابسرای تندیس
تاریخ نشر
۲۶ ژوئن ۱۹۹۷ - ۲۱ ژوئیه ۲۰۰۷
نوع رسانه
چاپی (گالینگور) و (جلدشمیز) و
کتاب صوتی
صفحه
(مجموعاً) ۳۴۰۷ صفحه
(مجموعاً) ۴۱۰۰ صفحه
فهرست مندرجات
[نهفتن][ویرایش] مجموعه داستانهای هری پاتر
[ویرایش] خلاصهای از سرگذشت هری پاتر
[ویرایش] سیر نوشته شدن کتابهای هری پاتر
من از سن شش سالگی تقریباً به طور مستمر چیزهایی مینوشتم ولی هرگز علاقهای آنچنانی به خلق یک ایده نداشتم. در خلال چهار ساعت تاخیر قطار، بهسادگی نشستم و به فکر فرو رفتم، همه جزئیات در ذهنم شکل گرفتند، تصویر پسرکی لاغر و نحیف، با موهای پرکلاغی که عینکی به چشم دارد و هیچ نمیداند که یک جادوگر است، برای من بیشتر و بیشتر، شکل واقعیت به خود میگرفت.
این بخش نوشتار، نیازمند گسترش است. [ویرایش] نقد مجموعه هری پاتر
[ویرایش] مقالههای مرتبط
[ویرایش] منابع
[ویرایش] پیوند به بیرون
[نهفتن]
عنوانها
شخصیتها
جهان
مرتبط
داستانهای دیگر
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
| قالب جدید وبلاگ پیچك دات نت |


